شبهای سپید
هنوز برای تو جای خالی روی دیوار هست از خانه که بیرون می آید میداند که هرگز باز نخواهد گشت. به عادت همیشگی دو بار کلید را در قفل میچرخاند و از شنیدن صدای قفل شدن در مطمئن میشود. خودذش را بغل میکند و راه میافتاد در بین قدمهایش بغضش میترکد. افتادم رو زانوهام ،صورتمو چسبوندم به آسفالتو خیسیشو با نوک بینیم حس کردم. -اوقور به خیر،آشغالوتونو از پنجره نریزید تو کوچه ظلمه به خدا! زانوهامو تکوندمو زل زدم بهش . ته سیگارا رو با جاروش میکشه وسط کوچه و زیر چشمی نگام میکنه. -مال من نیست. -ظلم به خدا! هرکی کرده. یه دلیوان آب خنک داری بم بدی؟ -دارم میرم. -میری حالا،یه لیوان آب به من بدی به جایی بر نمیخوره !این وقت شب نمیشه در جایی رو زد. راه که میوفتم برم از پشت سر میگه مستیم دردمو دیگه دوا نمیکنه مگه نه؟ و میزنه زیر خنده و صداش که داره میخونه مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه با خش خش جاروش میپیچه تو کوچه.کمی از تو فاصله گرفتن هم بد نیست دیروز اینو نوشتم و گذاشتم بالای یخچال کنارش نوشته بودم در اولین فرصت، بعد شروع کرده بودم آروم آروم پاره کردن عکسات حتی اونایی که تو توشون نبودی. بعد نوار چسب رو آوردم و با دقت اونایی که تو توشون بودی رو چسبوندم. کاغذم از بالای یخچال آوردم و روی گاز آتیشش زدم. کاغذ دستمو سوزوند و افتاد رو فرش یادگار مامان.حالا لم میدم روی زمینو سیگار میکشم اونقدر ی که بوی سوختگیه فرش برام محو میشه. سوختگیای فرش و ته سیگارا رو جمع میکنم و از پنجره میریزم تو پیاده رو. از کنار پیاده رو راه میافتد بدنش را به دیوار میکشد و صدای کشیده شدن لباس و دیوار سیمانی با هق هقش می آمیزد.کلیدش را درون جوب می اندازد اشکهایش را پاک میکند. برای اولین تاکسی دست تکان میدهد. لیوان آب رو که میدم دستش میگه : دستت درد نکه فکر نمیکردم برگردی. -من مست نیستم. -پس یقین عاشقی ،هرچی هستی که حال و روزت زاره . میخوای واست بخونم؟ لیوان رو از دستش میگیرم و در رو میبندم. از پشت در صداش میاد که میگه دستت درد نکنه. بوی سیگار رفته و فقط بوی سوختگیه فرش مونده. پای پنجره میشینم و به صداش گوش میدم که داره زمزمه میکنه. میگم بلند تر بخون. -میگه کیه؟ آها تویی؟ حالا په چرا رفتی تو خوب میومدی بیرون یه چایی به هم میخوردیم. -میخونی؟ -میگم عاشقی بت بر میخوره. چی بخونم؟ همین مستیو بخونم؟ -فقط بخون. شروع میکنه به خوندن خاکستر فرش ریخته پای پنجره (مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه) انگشتمو میزنم توشو(غم با من زاده شده منو رها نمیکنه) روی سفیدی دیوار مینویسم در اولین فرصت. -هوا گرم شده ها ، این کولر ماشینم امروز خراب شد شانس شما! چشمانش را همچنان بسته نگه داشته و شوری روی لبهایش را مزه میکند. -راننده نگاهی در آیینه می اندازد و میگد: شانس ما! -من دیگه برم کاری نداری؟؟ اونجایی اصلا؟؟ جوابشو نمیدم ، فقط به صدای خش خش جاروش گوش میکنم کمی از تو دور شدن خیلی هم بد نیست. از تاکسی که پیاده میشود راننده میگوید :-فضولیه ها خانوم گوشه مانتوت پارست ،گرفته به دیواری جایی احتمالا! قطره باران که خودش را با سماجت به شیشه ماشین چسبانده بود با حرکت برف پاک کن به پایین غلتید و در میان خیل قطره ها به سمت گوشه شیشه حرکت کرد. -پنجره رو بده بالا سرده. -بارون که قطع شده ! میزنی کنار یکم راه بریم؟ ماشین در حاشیه جاده ایستاد و زنی از آن پیاده شد . خودش را کش و قوسی داد و سرش را از پنجره ماشین به داخل برد. -ببینم میخوای همین طور بشینی؟ -حوصله ندارم . قدمتو بزم زودتر بیا راه بیافتیم. زن آهی کشید و به ضبط ماشین خیره شد. -چرا اینطوری میکنی؟ -چجوری میکنم؟ -خودت میدونی. مرد سرانجام دست از ضبط کشید و به زن خیره شد. -چجوری میکنم؟ -دیگه دوسم نداری؟؟ -برو قدمتو بزن تا دوباره بارون نگرفته. -میخوام با تو راه برم. مرد از ماشین پیاده شد و به سمت زن آمد و در حالی که که دست زن را میکشید گفت: ببینم الان احساس عشق میکنی؟ -آره خیلی و چند ثانیه ساکت ماند تا نفسش بالا بیاید(تو احساس نمیکنی؟) -با کی داری لج میکنی با من یا با خودت؟؟ زن به آسمان خیره شد و در حالی که دستش را از دست مرد رها میکرد گفت: -نگاه کن الانه که بارون بگیره . میای زیر بارون خیس شیم؟؟ مرد سیگاری روشن کرد و روی صخره ای نشست و از میان دود سیگار و بخار دهانش به زن خیره شد که دستانش را گشوده بود و به آسمان نگاه میکرد. -این دیوونه بازی قراره تا کی ادامه پیدا کنه؟ - تا وقتی که بارون بگیره. نمیای کنارم وایسی؟ -حداقل پالتوتو بپوش سرده! -لطفش به همینه . اصلا ببین این طوری . زن در حالی که چشمانش را بسته بود چرخی به دور خودش زد . مرد از جایش بلند شد سیگار را از بین انگشتانش جایی نزدیکی های پای زن پرتاب کرد و به سمت ماشین حرکت کرد. و در حای که پالتوی زن را بر روی شانه اش میانداخت گفت: -من میرم توی ماشین ،تو هم زود تر بیا ، اون چشماتم وا کن لازم نیست همه بفهمن که زده به سرت. -هیس خرابش نکن ، دلت میاد سکوت به این قشنگی رو خراب کنی؟؟ صدای بوق کامیون که باسرعت از کنارشان میگذشت مرد را از جا پراند . -بیا اینطرف وایسا !! اصلا حواست هست رفتی وسط جاده؟ -گفتم هیس . مرد به زن خیره شد سنگی برداشت و به حاشیه جاده به سمت مسیر پر پیچ و خمی که از دامنه کوه بالاآمده بودانداخت احساس کرد مثانه اش پر شده کنار ماشین ایستاد و وبر درختهایی که تا لبه ی آسفالت بالا آمده بودند ادرار کرد . وبه قطره های زرد رنگی که از نوک برگ ها به پایین میریخت خیره شد. ماشین ها به سرعت از کنار زن که حالا بر روی زمین نشسته بود و صورتش را به سمت آسمان گرفته بود میگذشتند و چراغ میزدند. -چی شد دلت نیومد تنهام بزاری؟؟ مرد در حالی که سنگی را از زیر رانش بیرون میکشید گفت:فقط امیدوارم زودتر بارون بگیره وبه آسمانی نگاه کرد که کم کم باز میشد. سلام به همه. خیلی وقت بود که دوست داشتم تو حزه ای غیر تخصصی مثل نمایشنامه کار کنم این هم میشه یکی از تاتی تاتی های اول نمایشنامه نویسی من به شمار میره. کار سه تا پرسوناژ داره و هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. راستی نظر فراموش نشه.
((صحنه اول)) (صحنه تاریک است صدای سوختن آتش به گوش میرسد) مرد 1:همه چیز همین طوری شروع میشه دیگه؟ مرد 2: همه چیز دوست من. 1:درست مثل زندگی؟ 2:دقیقا . 1:کتابها کجا میرن؟ 2:همون جاییکه باید باشن. 1:درست مثل زندگی. 2:از خاک به خاک از خاکستر به خاکستر. 1:مثل مراسم تدفین میمونه! 2: مراسم تدفین؟ چه تعبیر قشنگی! 2:بدون شک دوست من . بدون شک. 1: مراسم تدفین . جاییکه باید باشه جاییکه زندگی تکرار میشه . 2:چای؟ 1: بله لطفا! 1: من اونقدر ها هم مرتاض نیستم، تو باید بدونی. 2:هیچ کس اونقدر ها مرتاض نیست ،همه برای خودشون چیزی رو نگه میدارن. 1:همه؟ 2:بدون استثسنا. 1: و ما چی؟ 2: شاید همین آتیش. (صحنه روشن میشود ، نور موضعی در وسط صحنه قرار دارد دو مرد در کنار آتش کوچکی نشسته اند و چای مینوشند.) 1:البته ، همین آتیش. 2: که خودش خیلیه. 1: بدون شک، فکر میکنی چند نفر دنبال خاموش کردنش باشن؟ 2: خیلی ها رو میشناسم، نام ببرم؟ 1:نه اصلا. 2: و یه پاکت سیگار ؟؟؟ (مرد 1 پاکت سیگار را بر میدارد وسیگار از آن بیرون میکشد و با آتش میان صحنه روشنش میکند) 2:لذت بخشه؟ 1:چی؟ حلقه های دود. 2: اینجا. 1:سوالی رو نپرس که جوابش رو میدونی. 2: و همه اون کسایی که منتظرتن؟ 1: که چکار کنم؟ بذارم همین هم ازم بگیرن؟(به آتش اشاره میکند) 2:یا اینکه بذاری بزرگ ترش کنن! 2: طرف تو و البته بیشتر طرف قلبت. 1پس باید اینجا باشی(به قلبش اشاره میکند)نه اینجا(به اطراف) 2: من با توام ،و هر جاکه تو هستی من هم هستم ولی باید اعتراف کنم همیشه از همراهیت لذت نمیبرم. 1:اوه ، متاسفم که نا امیدت کردم(پکی به سیگارش میزند) 2: نظرت در باره یکم شعر چیه؟ 1: نه، باید دوباره نا امیدت کنم میدونی که این قسمت از زندگیه من خیلی وقته که رفته. (صدای پا شنیده میشود و چند لحضه بعد زنی وارد صحنه میشود) زن: خدا رو شکر. خدا رو شکر، پس شما اینجایید؟ 1:میتونم کمکتون کنم؟ 3:البته ،البته که میتونید. 1:خوب؟ 3:میدونید من چقدر دنبالتون گشتم؟ شما باعث همه چیز هایی هستید که دارم. 1: پس متاسفم چون داشته های من خودم خودم رو نجات ندادن خانوم عزیز .حالا چه چیز هایی رو از من دارید؟ 3:خوب ،خوب خیلی چیزا ببینید (کتابی را باز میکند و به مرد 1 نشان میدهد) اینجا(از روی کتاب می خواند"هر روز صبح دو یابوی سیاه لاغر یابو های تب لازمی که سرفه های عمیق خشک میکنندو دست های خشکیده آنها منتهی به سم شده ،مثل اینکه مطابق یک قانون وحشی دستهای آنها را بریده و در روغن داغ فرو بده اند") یا اینجا( کتاب را ورق میزند"مسافر تنها! با آتش حقیرت در سایه سار بید چشم انتظار کدام سپیده دمی؟ " یا مثلا اینجا(کتاب را دوباره ورق میزند"شما سر سوزنی به گل من نمیمانیدو هنوز هیچی نیستید نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را .درست همان طور هستید که روباه من بود:روباهی بود مثل صد هزار تا روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا در همه عالم تک است"و اینجا(کتاب را با عجله ورق میزند"می توان ساعات طولانی/با نگاه مردگان، ثابت/خیره شد در دود یک سیگار/ خیره شد در شکل یک فنجان/ در گلی بیرنگ،بر قالی/در خطی موهوم بر دیوار،/میتوان با پنجه های خشک / پرده را یک سو کشید و دید /در میان کوچه باران تند میبارید/ کودکی با بادبادک های رنگینش/ایستاده زیر یک طاقی/گاری فرسوده میدان خالی را / با شتابی پر هیاهو ترک میگوید" (مرد 1 چای میریزد و مینوشد و به دقت گوش میکند و سر تکان میدهد) 2:خاطره های شیرینیند. 1:شیرین؟ من که شیرینییی احساس نمیکنم! 1: و حالا که پیدام کردی چه انتظاری داری؟ 3: که با من بیاید. 1:به کجا؟ 3:به جاییکه بهش تعلق دارید جاییکه دوستون دارند!!! (مرد 1 بلند میشود و به جلوی صحنه می آید نور صحنه کاملا روشن میشود) 1:آب را گل نکنیم :در فرو دست انگار کفتری می خورد آب./یا که در بیشه دور ،سیره ای پر میشوید. /یادر آبادی ،کوزه ای پر میگردد. 2:ولی همه چیز اینطور نبود.(نور کمتر میشود) 1: اصلا ، من سعی کردم . من زجر کشیدم . من فریاد زدم:ما میان پریشانی تلفظ درها/برای خوردن سیب / چقدر تنها ماندیم. 2:و ... 1:سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت/ سر ها در گریبان است/کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. / نگه جزپیش پا را دید ،نتواند/ که ره تاریک و لغزان است. 1:(در جلوی صحنه مینشیند)و من لغزیدم 2:تو خسته شدی. 1:زمستون بود،دیگه نای راه رفتن نداشتم مونده بودم. اونقدر جون کندم تا جون بدم به بی جونیه آدمها که جونم در اومد. 2:و موندی! 3:ولی من پیدات کردم.غیر اینه که خودت خواستی که بیام. 1:شاید یه لحظه آرزو کردم ، ولی یه آرزوی خام بود یه رویا یه هوس. (روبه مرد 2)نمیشه یه آرزو رو پس گرفت؟ 2:یه آرزو وقتی اسمش آرزو میشه که با تمام قلبت بخوایش . مگه تو نخواستیش؟ خواستی و شد. عادت کردی به نشد؟؟؟ 2:هان/ کجاست پایتخت قرن؟/ مابرای فتح می آییم/تا که هیچستانشان بگشاییم... 1:نشد ، (نور که حالا کاملا تاریک شده و به حالت اول به صورت نور موضعی ابتدایی در آمده مرد 1 به جای خود باز میگردد و مینشیند) 3: من آرزوی توام من همونم که میخواستی من بهت ایمان آوردم وحالا خودت به خودت ایمان نداری؟ . مرد1:تو چی میدونی از ایمان؟ 2:بیشتر از تو باهاش بیگانه نیست مطمئن باش. 1 :تو ، تو همیشه ساز مخالف میزنی . 3:من با امید اومدم ،امیدی که تو تو قلبم کاشتی.حالا این دونه درخت شده . قلبم دیگه بیش از این براش جا نداره . میمیره با درختی که کاشتی. 1:من اون درخت رو اول تو سینه خودم کاشتم اینجا(به قلبش اشاره میکند )خیلی وقته صدای تپیدنش رو نمیشنوم . خیلی وقته که مرده.آره من اول خودم خودم رو کشتم چه انتظاری داره از یه جسد از یه مرده متحرک. من چی رو میتونم روشن کنم همین آتیشی هم که برام مونده به اندازه ایه که خودمو گرم کنه خودمو به اندازه ای گرم کنه تا اونقدر زنده باشم که بتونم چند باره بمیرم. میفهمی؟؟؟؟ 3:از بچگی از اونوقتی که تاریکی چشمام روز زد چشمم به نور همین کتابها روشن بود(کتاب را در دستش میگیرد و نوازش میکند) هر وقت دلم میگرفت میرفتم و زیر سایه این نهال(به قلبش اشاره میکند)یه لحظه آرامش میگرفتم.زندگی برام رنگ گرفت بو گرفت به خاطر تو. حالا خودت داری همشو ازم میگیری. انصاف نیست . رحم نیست . 1:تو اینجا روشنایی میبینی ؟؟؟ اینجا همون جاییه که همه اون روشناییها همون نهال تو قلبت توش به وجود اومده حالا من موندمو روشناییه یه آتیش کوچیک به اندازه خودم چه انتظاری داری از من . وقتی خودمم نمیتونم به آرزوم به خواستم به همه دنیام جواب بدم حتی به تویی که همه عمر خواستمش . من مردم. 3:ولی ، ولی ، ولی من نمردم! این نهال که کاشتی حالا درخت شده خودم میکارمش و ازش هزاران هزار میوه میگیرم و همشو میکارم تو قلبهای هزاران هزار مثل خودم و تو بمون بمون و ببین که میشه که صبح دم نزدیک است آهای مردم آهای دنیا آهای ستاره ها:ستاره های عزیز / ستاره های مقوایی عزیز/ وقتی در جهان دروغ وزیدن میگیرد/ دیگر چگونه میتوان/ به سوره های رسولان سر شکسته ایمان آورد؟/ ما اجساد هزاران هزار ساله از کنار هم میرویم/ وخورشید/ بر تباهی اجسادمان قضاوت خواهد کرد. (زن از کنار صحنه میرود در حالی که همین اشعار را زمزمه میکند نور فید میشود) مرد 1:همه چیز همین طوری شروع میشه دیگه؟ مرد 2: همه چیز دوست من. 1:درست مثل زندگی؟ 2:دقیقا . 1:کتابها کجا میرن؟ 2:همون جاییکه باید باشن. 1:درست مثل زندگی. 2:از خاک به خاک از خاکستر به خاکستر. 1:مثل مراسم تدفین میمونه! 2: مراسم تدفین؟ چه تعبیر قشنگی! 2:بدون شک دوست من . بدون شک. 1: مراسم تدفین . جاییکه باید باشه. 2:چای؟ 1: بله لطفا! 1: من اونقدر ها هم مرتاض نیستم، تو باید بدونی. 2:هیچ کس اونقدر ها مرتاض نیست ،همه برای خودشون چیزی رو نگه میدارن. 1:همه؟ 2:بدون استثسنا. 1: و ما چی؟ 2: شاید همین آتیش. ((پایان)) سلام به همه داستانی رو که امروز گذاشتم بازنویسی یکی از کارهای قدیمیمه و از اونجاییکه چند وقتی هست افتادم روی دور بازنویسی ها ممکنه در آینده بقیه داستانهای بازنویسی شدم رو هم ... منتظر نظرات هستم.
((دکمه های بزغاله)) دیدی بعضی آدم ها کج میخندن درست زل میزنن تو چشماتو یه گوشه لبشونو میدن بالا! آدم بعضی وقتی شک میکنه که واقعا داره میخنده یا نه! مثل تو گرگ بازی که میدویی دنبال طرفت، کلی هم دوییدی ها بعد که میگیریش بخنده و بگه دیدی گرفتمت!! دیدی چطوری میشی سیخ سیخ مثل وقتایی که ننت بهت بگه بتمرگ و اونوقت یه حسی تو نافت میچرخه و کونت رو میچسبونه به زمین و اونوقت زور میزنی تا بکنیش میبینی نمیشه وبعد سرت رومیچرخونی این طرف اون طرف و بع بع میکنی ، مثل رضا. هر وقت بزغاله میشه گوشه آستین همرو میکنه تو دهنش و شروع میکنه به جویدن دکمه میکنه زبون بسته. میگه بهش گفتن دکمه ها رو میدن ننش براش آستین درست کنه میگه عباس آقا گفته . گفته اگه یه بار دیگه بزغاله بشه شکمشو باز میکنه دکمشو در میاره میده ننش براش آستین درست کنه. آخه عباس اقا خوشش نمیاد بزغاله رو تو خونه نگه دارن . میگه باید بزغاله رو بست جلو در. وقتایی که میخواسته بره پیش ننه میگفته. رضا میگه جدی جدی میبسته زبون بسته رو بعد بزغاله میافتاده به بع بع و خودش رو میکوبونده به در ودیوار . دیدی یکی که میبندتت چطوری میشی اصلا ببینم تا حالا کسی شما رو بسته؟ مثلا به گاری و بگه هی هی تند تر تند تر؟ میگه ننش به بزغاله گفته تو نمیزاری سرو سامون بگیریم. شنیدی میگن گوسفندا بوی قصاب رو حس میکنن، یه سریشون شروع میکنن به جفتک انداختن و فرار یه سریشونم سرشونو میندازن پایین و آب میخورن.رضا بم گفته میگه به جون ننم راست میگم .حتمی راست میگه خب! حالا دیدی یکی میخنده اما نمیدونی میخنده یا نه برای همین سرت رو میکنی زیر پتو و اونقدر میمونی تا راهش رو بگیره و بره اما نمیره همون طور وای میسه بالا سرت و میگه: -دوباره قاطی کردی؟ ببرمت انباری؟ اینو که میگه رضا شروع میکنه آستیناشو جوییدن، بزغاله میشه میوفته زیر پتو و بع بع میکنه. آخه چند روز پیش برده بودنش انباری. شده بود صابون، هی از دست همه لیز میخورد و میافتاد کف زمین. دیدی چقدر باید زور بزنی صابونو از رو زمین بر داری و بعد دهنش کف میکنه و گند میشه هر وقت دهنش کف میکنه بهش میگن . میگن گند میشی . ننه بزغاله رو دوست داشته رضا میگه! میگه همیشه نازش میکرده و سرش رو میزاشته رو پاهاش. میگه ننش بهش گفته این رو خرابش نکن . حالا دوباره که افتاده به بع بع همه میدونن یاد ننش رو کرده . تازه وقتی میخوان ببرنش انباری جفتک هم میندازه . عباس آقا بد عادتش کرد میگفت عباس آقا بو میده.مگرنه بزغاله رو چه به شکم عباس آقا. تازه میگفت هرچی گشته دکمشم پیدا نکرده. میگفت هی به ننش میگفته :ننه پس دکمم کو؟ پیداش کنم برام آستین درست میکنی ! ننش هم همین طور بی حال نشسته بوده و زل زده بود به چشمای براق عباس آقا . خود رضا میگه به خدا . میگفت به بزغاله ربطی نداشته که ننش سرو سامون نگرفت . میگفت مگه خود عباس آقا بهش نگفته بود ننش براش آستین درست کنه و بعد شروع میکنه به بع بع اونقدر بع بع میکنه که آدم حوصلش سر میره. دیدی چجوری یکی حوصلتو سر میبره ! همینطوری بپره رو کلتو بگه کولی بده کولی بده هی هی تند تر تند تر. اونوقت هوس کنی بپری و بچسبی به آستینش و شروع کنی به جویدن . هیس ، صبر کن! انگاری یکی داره میاد . پتو روکه میده بالا نمیهمی میخنده یا نه ها ! فقط دهنشو میاره زیر پتو و میگه : دوباره بزغاله شدی رضا؟ با تشکر :میلاد (((رد پای یک سایه)))
((چیزی شبیه یک استکان چای )) -اصلا بزار بره برای چی اینقدر حرص می خوری. قاسم سیگارش رو توی زیر سیگاری تکوند و به پیر مرد نگاه کرد که قوز کرده بود روی تخت و با گلهای قالی ور میرفت. -پسرمه ، چجوری ولش کنم بره آخه؟ -آخه قربونت برم اون که پسر نیست دردسره! تعارف که با هم نداریم که! پیر مرد سرش رو بلند کرد و آهی کشید و دوباره مشغول قالی شد. -نمی دونم والله ، خودمم دلم رضا بده ننش راضی نمیشه ، همین یه پسر رو داره آخه. -ای بابا حاجی اون بیچاره که خودش بیشتر از همه از این پسره میناله که ! تعارف که با هم نداریم که! -بابا اون بدبخت که همیشه توی اتاقش افتاده، این ناله و نفرین هاشم از شکایت های هم محلیاست که آسایش رو ازش گرفتن! وگرنه خداییش توی خونه آزاری نداری چرا پا رو حق بزاریم؟ تازه اگه ناله و نفرینیم میکنه همش زبونیه وگر نه دلش نمیاد خار به دست این به قول تو نره خر بره! قاسم یه پک دیگه به سیگارش زد و پاهاش رو که خواب رفته بود رو دراز کرد و شروع کرد به مشت و مال دادنش. -به هر حال برای خودت میگم تا این هس نه تو رنگ آرامش میبینی نه این محل حالا که موقعیتی پیش اومده تا این بره و آدم بشه تو میگی نه؟؟؟!!! -ای بابا حاجی دیر یا زود داره سوخت و سوز نداره جنگه ! اینا آدم کم آوردن سراغ اینم میان ! مگه میشه تا ابد سرباز فراری بود! تعارف که با هم نداریم که!! -اومدن دنبال پسرت حاجی؟ رضا قهوه چی قلیون رو داد دست قاسم و زل زد به پیر مرد -هنوز نه، ولی دارن میریزن توی دهات ها سراغ اینم میان . تو خبر نداری که دفعه قبل کی راپرتش رو داده بود؟ - حاجی یه چیزی میگی ها ! مگه کسی هست که با پسرت دشمنی نداشته باشه؟ اگه ببینن میتونن بهش بزنن میزنن، نمیشه یقه کسی رو گرفت که! -چشم ترسیده براش رضا ، چشم ترسیده! -خوب چه اشکال داره!!! یه چند وقتی ببرنش آدم میشه بر میگرده!! -اگه نوشته بدن که میره و بر میگرده حرفی نیست ولی چند تا از اینا که بردن رو آوردن که من دلم خوش باشه؟؟ -میتونی چاقش کنی نمیدونم چرا نفسم یاری نمیده؟ رضا نیشش رو باز کرد. -بده ببینمش. و شروع کرد به پک زدن به قلیون. قاسم یه نگاه به رضا انداخت و پاهاش رو جمع کرد . -حالا اینقدر حرص نخور تا ببینیم خدا چی می خواد! -فقط خودت! -بیا ردیفه، آره حاجی تا ببینیم خدا چی می خواد! راستی قضیه این دختر صفدر به کجا کشید؟ پیر مرد خودش رو روی پشتی ولو کرد و آهی کشید. -والله این دو تا که انگاری همدیگه رو میخوان اما من چشم ترسیده برای این دختره ، دلم نمیاد بسپارمش دست این پسره ، درسته بچه خودمه ها ولی دلم رضا نمیشه گرگ دستش بدم چه برسه به این برگ گل! - والله منم بودم برای این پسره پاپیش نمیذاشتم ، هر چی باشه مسئولیتش با تو هم هست. دیدی چه جوری وای میسه سر محل چشم دخترا رو در میاره ، تعارف که با هم نداریم که ؟؟ و رضا که دیگه الان نشسته بود روی تخت گفت : -فقط به خاطر گل روی حاجی پا پییش نشدم وگرنه الان داشتن آب مرده شور خونه میریختن روش. پیر مرد گفت: -والله من که صبح کله سحر میرم بوق سگ بر میگردم. هرچی ازش میدونم از خودتونو هم محلیا شنیدم. ای بمیری پسر که کمر آدمو جلو در و همسایه خم میکنی! -من فقط موندم حیرون که این صدیقه چی توی این پسر دیده که اینطور پاش مونده؟؟ صفدر حسابی از جفتشون شکاره میگفت اگه پای بلند شدن داشتم یا این پسر ه رو میکشتم یا این صدیق رو . قاسم آهی کشید و گفت : -پیر مرد بیچاره هم گیر افتاده ، پاش بد موقعی علیل شد . رضا یه پک به سیگارش زد و گفت: - ولی با همین پای علیلش این دختره رو بعضی وقتا چنان ناکار میکنه که صورتش از ریخت میافته! ای دستت بشکنه مرد!! -تو صورت صدیق رو کجا دیدی؟ رضا افتاد به سرفه: -بابا مگه خبر نداری این صفدر توی این قهوه خونه سهم داره ماهی چندر غاز سهمشه که از وقتی علیل شده صدیق میاد میگیره! حاجی مطمئنی یه پک نمیکشی؟ -نه رضا جان میدونی که دودی نیستم ! یه استکان چایی اگه تو بساط داری برام بیار. رضا دستشو روی چشمش گذاشت. -ای به چشم .تو جون بخوا حاجی. از روی تخت جست پایین و یه نیم نگاه به قاسم انداخت و رفت طرف دخل. قاسم همین طور زل زد به رفتنش و زیر لب یه چیزایی گفت و دوباره یه پک عمیق زد به قلیون و دودش رو داد توی فرش : - این رضا هم خیلی مار مولکه چشمای زنای مردم رو در میاره من خودم که عمرا اجازه بدم مادر و خواهرم از کوچه ای که این توش باشه رد بشن خودشم می دونه که بهش بدگمونم . . تعارف که باهاش ندارم که!نمیدونم چطور صفدر راضی شده دخترش بیاد اینجا؟؟ پیر مرد یه یاالله گفت و از روی تخت بلند شد . -میری حاجی؟ <!--[if !supportLists]-->- آره برم سر کارم اومده بودم دلم آروم بشه که نشد برم سر مغازه بلکه یادم بره.<!--[endif]--> _آره حاجی خدا بهمرات نگران پسرت هم نباش هرچی اون بخواد. و انگشتاشو به طرف تیر چوبی کنار تخت گرفت. پیرمرد سرش و یه چند باری تکون داد و کتش رو پوشید کفشهاش رو انداخت نوک پاش و یه دست هم برای رضا بلند کرد و رفت. رضا سینی چایی رو گذاشت کنار قاسم خودش هم کفشهاش رو در آورد و چهار زانو نشست کنار قاسم -چه زود رفت؟ -گفت میره مغازه، میگفت دلش اینجا آروم نمیگیره ! قاسم قندش رو توی چایی زد و گذاشت نوک دندوناش -آره دیگه اگه اینقدر کلاه کلاه نکرده بود که الان وضعش اینطوری نبود . خدا که با کسی تعارف نداره که! ((پایان))
((دیشب بمباران شد فقط من شنیدم))
پاشنه پام رو روی سینه دیوار سفت کرد ، تو فاصله دو تا بلوکی که گوشه یکیشون مثل دندون شیری ریخته بود پایین،دستم رو کردم تو جیب شلوارم و پاکت چروکیده سیگار رو کشیدم بیرون دو تا تقه به تهش یه نخ ازش میاورد بیرون. باد نمیذاشت کبریتم بگیره درست نمیتونستم دستم رو دورش اتاق نگه دارم . کفری که شدم سیگار رو انداختم زمین که پیرمرد پقی زد زیر خنده، شده بود که همین طوری بخنده برای همین زیاد فکری نشدم که به من میخنده یا نه. بساطش رو پهن کرده بود کنار دست پله ها و زل زده بود به روبه روش آفتاب که میزد تو صورتش تازه یادش میومد عینکش رو بزنه و کور باشه. صدای شلپه لاستیک تو گودی سر کوچه که اومد سر پیرمرد هم چرخید طرفش . توی نور بالاش میشد سفیدی چشماش رو دید ماشین که رد شد اونم دوباره زل زد به روبه روش.
بی خوابی اول صبح داشت میزد به سرم. سیگار رو از روی زمین برداشتم نم کشیده بود. لهش کردم و انداختمش طرف پیرمرد یه نخ دیگه از تو پاکت کشیدم بیرون، باد که نیومد روشنش کردم . هوا نم داشت می نشست زیر پیرهنم و می چسبوندش به تنم . پنجره آبیه هنوزم بسته بود .
-نم نکشیدی ؟
رو شو کرد طرفمو پقی زد زیر خنده، یه پک زدم به سیگار و تلخیشو ته گلوم نگه داشتم حسابی که سوزوند تفش کردم توی هوا . پیرمرد شروع کرده بود آروم زیر لب بخونه این موقع رو مینشست به هوای اهالی مسجد دشت اول صبحشو میگرفت ،راهش رو کج میکرد و عصا زنون میرفت، صدای اذان که بلند شد مثل گربه کمین زدم اول چراغش روشن شد بعد یه سایه از گوشه پنجره گذشت حتم داشتم خودشه اونقدر زل زدم به اون سیاهی که افتاده بود گوشه قاب که چشمام راه گرفته بود یه بار که پلک زدم دیدم نیست. پیر مرد کاسشو گذاشت جلوش و نفسش رو داد بیرون . الله اکبر آخر اذان که بلند شد نیش رو از توی جیب کتش کشید بیرون و گذاشت گوشه لبش . براق صدای پا شده بود. الکی نمیزد. اگه صدای پا میشنید شروع میکرد به زدن . جوری میزد که خیال کنی توی حال خودشه و اصلا براش این دنیا و احوالاتش مهم نیست، ولی من میدونستم که هست یه رعشه تو تنش بود اونم بد خواب شده بود.
بدنم هنوز کرختی بمباران و آوار دیشبو داشت. خونه دیشب خراب شده بود و من مرده بودم ولی فقط خودم اینو فهمیده بودم.
چراغش که خاموش شد دو زانو نشستم گوشه کوچه و بند کردم به علف هایی که از تو بلوک ها زده بود بیرون. کوچه پر شده بود از نماز گذارا راهشونو از مسجد کشیده بودن به سمت خونه هاشون پیر مرد رو که دیدن دست کردن تو جیبشونو چند تا سکه انداختن ته کاسش.
-کاسبی چطوره حاج بابا؟
سکه ها رو کف دستش گرفته بود و انشگشتش روش میلغزید.
- شکر شکر خدا خیرتون بده .سلامتی رزمنده هاتون صلوات!
صدای جیرینگ جیرینگ جیبهاشون افتاده بود توی صدای ثلوات وقتی میرفتن.
بالش چروکیده بود پشت سرم و موهای پشت گردنم از خیسی بالش خیس بود یا بالش از خیسی اون؟ سقف هم بفهمی نفهمی یکم از اثرات بمباران دیشب توش مونده بود چند تا ترک ریز آماده ریختن. پریدم تو حیاط وسرم رو تا گردن کردم توی حوض . خنکیش که کشید به گوشهام دستهام هم شل شدن و چشمام باز موندن به ترک های کف حوض .
ظهر زده بود پس سرم .صدای پام رو که شنید خندید . کاسشو علم کرده بود نیش هم دستش کفش هاشو کف به کف چسبونده بود و گذاشته بود کنار دست پله ها .
- شنیدم حجله رضا رو زدن نمیری ببینیش؟
-رضا رو صبح دیدم روم نشده برم جلو ولی سایشو از پشت پنجره دیدم همون گوشه.
و با دست به گوشه پنجره اشاره کردم خوب که میدیدی سایه رضا یه جایی همون گوشه بود.
خندید سرش رو تکیه داد به بلوک ها و نیش رو گذاشت گوشه لبش . غمگین میزد میگفت جریان داره این غمگینی صدای نی . خودم پاپیش نشدم که بگه اونم ذوقش کور شد از تعریف.
زنا ریخته بودن توی خیابونو سبداشونو گذاشته بودن روی سرشون . قراره یه چیزی از آسمون بریزه . همشون میدونستن اما به روی خودشون نمیاوردن . اصلا نفهمیده بودم از اون یکشنبه بازار تا این یکی راه اینقدر کوتاهه . بوی ماهی که بلند شد راهمو کشیدم و رفتم میریختم به هم از بوش از شلوغی از جیغ از سایه رضا از بمبارانایی که فقط روی سر منه . از اون همه آوار که تنم رو له میکنه و درد داره . خیلی درد داره .
فاصله تا خونه کش میومد. کفشهامو پرت کردم گوشه حیاط و پریدم زیر باد پنکه سقفی که صدای موشک میداد ولی عرق های تنمو باد میزد . میچسبید . دم هوای اتاق میگرفتم یه لایه خیس نشسته بود روی تنم و میچپوندم به تشک . قیل و قال خیابون توی گوشم میچرخید و کنارش سرم گمپ گمپ میرفت که بچرخه صدای اذان از دور بلند شده بود نمازگذارا تو کوچه برای پیرمرد صلوات میفرستادن رضا گوشه پنجرشون کمین زده ولی من بیرون نمیرم آخه سقف یکم پایین تر اومده امشب بمبارانه . فردا حتما بعد از بمباران با رضا حرف میزنم.
((پایان))
1:زندگیمون پره از این تعابیر قشنگ درسته؟
2: خوبیش اینه که اینو نگه داشتی.
1:حتما چرا که نه؟
1: اوه خدای من تو دیگه شعار نده، اصلا تو طرف کی هستی؟
3:بعد از این که شما رفتین همه خلاء نبودتونو حس کردن تاریکی همه جا روگرفت ،میدونید من چقدر دنبالتون گشتم؟
1:(به شدت میخندد)دوسم دارن؟؟؟ دوسم دارن؟؟؟؟ با من شوخی نکن خانوم عزیز.
1:نه ، رفتم. رفتم به جاییکه هیچ کسی پیدام نکنه به جاییکه خودم باشم و خوت:صبح خواهد شد/ وبه این کاسه آب/آسمان هجرت خواهد کرد/باید امشب بروم.
1:عادت کردم. عادت کردم که بگم:خانه دوست کجاست؟
1:زندگیمون پره از این تعابیر قشنگ درسته؟
2: خوبیش اینه که اینو نگه داشتی.
اتاق بوی نم گرفته بود بوی تیزی که میپیچید به بالش و مستقیم میرفت زیر دماغم چیزی بین چنگ زدن تشک و فشار دادن دندونهام تموم وجودمو گرفته بود چیزی بین لرزیدن و نلرزیدن یه حس کرخت و نچسب که گیر کرده بود به چونم و با ریتم منظم دندونهامو رو میکوبید به هم و تاریکی که وایساده بود بالای سرم چیزی شبیه سایه ی زن ، سایه خم شد روی صورتم چشمهاشو میدیدم حرکت لبهاشو حس میکردم ولی نمیتونسستم تشخیص بدم انگار یه قسمتی از دیوار بود یا شایدم پنکه سقفی بود که داشت میچرخید. سایه از روی هیکلم بلند شد فشار دستهاشو رو حس کردم سنگین بود اونقدری که ناله ام در بیاد صدایی که حتی خودم رو هم میترسوند و حتما سایه رو که نبود رفته بود یه جایی نزدیک پنجره محو شده بود نزدیک های مریم که به دیوار آویزوون مونده بود و میخندید دلم گرفت دلم می خواست بزنم زیر گریه دستهامو کشیدم روی تشکم بین خیسی ها و نم دنبال چیزی میگشتم که بکشم روی صورتم . صورتم خیس شده بود نفهمیده بودم که کی!!
آب از روی صورتم میچکید مریم نشسته بود لبه حوض و زل زده بود به من پاهاشو یه جایی نزدیک ماهی قرمزه تکون میداد .
دیدی نتوونستی؟
آب صورتمو با کف دستم جم کردم و پاشیدم توی حوض
-خیلیم تونستم ، تو چی میدونی؟؟
مریم زبونشو در آورد پاهاشو از توی حوض آورد بیرون و دوید توی حیاط
-دختر دمپایی بپوش .
مامان پیرژامه بابا رو پهن کرده بود روی بند و داشت صافش میکرد
-تو هم بیا بیرون سرما می خوری ، اون گیر رو هم از توی سبد بد ه به من .
پامو از توی حوض در آوردم و گذاشتم رو موزاییک ، خیسی کف پام روی موزاییک خاکی موند .
-ای بمیری ،با این پات نری روی فرش برو پاتو بشور اون دمپایی صاحب مرده هم برای همین گذاشتن.
گیرها رو از توی سبد مشت کردم و دویدم طرفش که هنوزم داشت چپ چپ نگام میکرد و از دستم که گرفتشون دوباره به شیر آب اشاره کرد و گفت:
-پاهات
-بیا اینو بخور،داری می سوزی.
سایه بالای سرم بود ، یه چیز خنک داد دستم و زیر دستم را گرفت یه چیزی می زد به لبم .
-دهنت رو باز کن قرصه!!
میلرزیدم ،تخت هم میلرززید و اب حوض هم موج بر میداشت و یه صدایی شبیه آژیر از دور شنیده میشد و صدای مامان که داشت مریم رو میکشید طر ف زیر زمین
-مگه با تو نیستم؟ بدو دیگه.
بازم زمین لرزید به صدای گرومپ قبلش اومده بود و حالا داشت شیشه های خونه عصمت خانوم شر و شر همین طور میریختن ،کیف میکردم از صداش ،دوست داشتم کلمو ببرم بیرون و یه نگاهی بندازم اما مامان مچمو چنان سفت چسبیده بود که میدونستم دستشو برداره جای سفیدی انگشتاشو میتونم ببیبنم.
اتاق تاریک بود ،صدای سایه از طرف عکس مریم میومد یه جایی اونور اتاق یه صدای بم و ضعیف که انگار از توی دیوار بود یا شایدم از توی بالش
-بله ...خیلی بالاست.
-دادم ،دادم بهش . الان یه نیم ساعتی هست ولی...
بابا دوید توی حیاط ،لباساش خاکی بودویه رد گلی روی صورتش تا نزدیکی لبش دویده بود . زیر چونه منو گرفت و صورتمو بالا کشید یه جایی بین لب و گردنمو نگاه می کرد و با دست دیگش موهای مریم رو بیشتر میکشید تا نوازش کنه . صورت مریم تو هم رفته بود ولی صداش در نمیومد ،مامان بغض کرده بود و هنوز هم دست منو فشار می داد فرو رفتن ناخن هاش رو توی گوشت دستم حس میکردم.
سایه دستشو روی پیشونیم سر داد بعد یه چیز یخ رو گذاشت روی پاهام لرز میکشید توی ساقم و میپرید بالا و بعد قبل از این که دستامو بکشونم به شکمم جایی که همه سرما به اونجا منتهی میشد ساکت شد حالا داشت پاهامو با یه صدای شلپ شلپ میمالید.
مامان چمدون توی دستش بود دست مریم رو هم از زیر چادرش گرفته بود .
-من دارم میرم ،بزار مرتضی رو هم ببرم.
بابا دست سنگینش رو روی شونم گذاشته بود و با انگشتهاش روی گردنم ضرب میگرفت.
-ایجا خطرناکه مرد همش موشک رو سرمونه بزار این دوتا رو ببرم خونه خان دایی،اصلا خودتم اون مغازه بی صاحاب رو ببند و بیا جونت مهم تره یا مالت؟
بابا بلند شد دست مریم رو گرفت و کشید طرف خودش رو شو به طرف من کرد و گفت:
-اگه میخوای برو ولی این دوتا بچه جایی نمیرن پیش باباشون میمونن.
مامان ولو شد کف حیاط با پاش کوبید زیر ساکش و ناله کرد شونه بابا از همین الان خم تر از بابا بزرگ شده بود.
-تو فکر میکنی چرابابات نذاشت شما با مامانتون برید؟
چشمهام توی نور قرمز دوربین راه گرفته بود پاهام خواب رفته بود انگشتامو توی هم قفل کردم زیر گوش چپم میخوارید یه میل شدید داشتم که انگشتمو توی اون جوش چرکی فرو کنم.
روی صندلیش یکم جابه جا شد پاهاشو روی هم انداخت با انگشتش عینکش رو روی صورتش مرتب کرد کفشش حسابی واکس داشت یه چیزی قهوه ای تر از کت عمو محم...
-گوش میکنی مرتضی؟ میگم فکر میکنی اگه با مامانتون رفته بودید الان خواهرت زنده بود؟
نگاهم رو از روی نور قرمز چراغ گرفتم و زل زدم به گوشه عینکش که با حرکت انگشتش روی دماغش میرفت بالا بعد یواش سر میخورد و میرفت سر جایی که قبلا بود درست مثل یه سر سره که هی سر بخوری و...
-فکر میکنی تو مقصری که خواهرت زیر آوار مونده؟
-مریم نمرده.
دسته های مبل رو چنگ زدم یه جور گوشت چرمی که زیر ناخونهام با یه صدای جیر فرو میرفت انگار یکی زیپ کاپشنش رو بکشه بالا.
-اگه میخوای دیگه ادامه نمیدیم میزاریم برای یه وقت دیگه خوبه؟
-معلومه که من نمردم داداشی.
سایه دستش رو گرفته بود روی دستهام از روی مچ دستمو فشار میداد روی تخت انگار یه جوری میخواست منو توی خیسی ها و بوی تند تختم غرقم کنه صورتمو از بالشم جدا کردم دماغم رو تا جایی که می تونستم بالا بردم و با تمام وجود هوای اتاق رو کشیدم توی ریه هام .
نور از شکاف بین آجرها میومد تو، دماغم رو گرفته بودم بالا و سعی میکردم ریه هام رو از هوای بیرون پر کنم دست مریم هنوز توی دستم بود دیگه نمیلرزید خیلی سرد تر از وقتی شده بود که دستهاش رو گرفته بودم حالا داشتم غرق میشدم یه جایی بین خیسی ها و بوی تندی که از طرف مریم میومد.
-فکر میکنی همون موقع بود که مریم؟؟
زل زدم توی چشمهاش
-باشه باشه ولی خودت بودی که گفتی دست مریم دیگه نمیلرزید .
سرم رو تکون میدم دوباره میگم باید دوباره بگم هیچ چیز اینجا تموم نشده هیچ چیز.
نور از شکاف بین آجر ها میومد تو دماغم رو گرفته بودم بالا و سعی میکردم ریه هام رو از هوای بیرون پر کنم که یه دفعه آجر ها با نظم خاصی ریختن پایین و رگه های نور صورتمو پوشوندن بوی شکوفه ها بینیم رو پر کرده بود و صدای مریم از پشت نوری که چشمهام رو میزد از توی هوایی که ریه هام رو پر کرده بود میومد که میگفت نگران نباش من اینجام و دست کوچیکش بود که درست کنار نور داخل شد انگشتهاش دور انگشتهام پیچید تکون نمیخوردن یکم سرد تر از قبل بودن ولی خوبیش این بود که دیگه نمیلرزیدن.
عینکش رو روی صورتش تنظیم کرد نگاهی به من انداخت آهی کشید و چند تا نفس عمیق کشید.
-نمیشه از واقعیت فرار کرد مرتضی جان.
سایه خم شد روی صورتم و لبهاش رو چسبوند به گونم لبهاش آتیش داشت.
-دیدی گفتم این آرومت میکنه!
پوست صورتم درست از جای لبهاش میسوخت . یه حس کرخت که انگار درست از کنار گونم میپاشید به فضای اتاق به سایه ای که حالا داشت کم کم شکل میگرفت شبیه همه عکسهای دیوار میشد شبیه مریم که همون طور آویزون مونده بود و میخندید ،شبیه مامان که گوشه حیاط ناله میکرد شبیه همه دستهایی که روی شونم ضرب میگرفتن شبیه یه روپوش سفید، اصلا... اصلا... اصلا شبیه یه قرص میشد.
((پایان))
با تشکر میلاد کیا
- نه و آره گفتنش که با ما نیست، اینا این دفعه بریزن، میبرنش. دفعه قبلیم که نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای آدرسش رو داده بود خدایی شد که شب خونه نبود و به خیر گذشت فقط مسئله این دل صاحب مرده من و اون ننه علیلشه که طاقت نداریم.
قاسم قلیون رو به طرف رضا گرفت:
پیر مرد سرش رو بالا گرفت:
رضا یه سرفه کرد و قلیون رو به قاسم داد :
قاسم دود رو خالی کرد طرف رضا :
رضا قلیون رو از قاسم گرفت و یه پک زد:
قاسم یه نگاه خیره به رضا کرد و گفت :
-این پیرمرد هم خودش مقصره ها از صبح تا شب میره مغازه خوب معلومه اوضاع زندگیش هم همین میشه دیگه
با تشکر:میلاد کیا
| Design By : Night Skin |

