شبهای سپید
سربازی در برجک 3 خواب مادرش را میبیند شبهای کویر سرد میشه . سرما میکشه به استخوناتو تمام تنتو میلرزونه اگه خوب خودتو نپوشونی تمام بدنت تا یه هفته درد میگیره انگاری که چوب خورده باشی . پشت سرت تیر میکشه و یه چیز خنک فشار داده میشه پشت گردنت و اونقدر کوفته ای که حتی نمیتونی دست ببری تا ببینی چیه!. و بعد داخل رختخواب میفتی و ناله میکنی روزهای اولش هم مامانت میشینه بالای سرت و بعضی وقتی دستش رو میزاره به پهنای پیشونیت ولی دیگه از روز سوم میره پی کاراش و شروع میکنه به جمع و جور کردن خونه. رخت خواب بابا رو جمع میکنه و میبره تو اتاق زیر لحاف رو که میگیره چشماش تنگ میشه . یه ناله میکنه و یه نگاه به من میندازه که ولو شدم روی زمین و میگه درد داری هنوز؟ و من جواب نمیدم فقط صبر میکنم تا بره تو اتاق تا داد بزنم یه لیوان آب برام بیار. حالا اوضاع همون طور شده . ژ3 روی شونم سنگین افتاده . نوک لولش میخوره پشت گردنم ولی چنان تو خودم مچاله شدم که حتی نمیتونم از پشت گردنم پسش بزنم. پاسیار از پایین برجک رد میشه و من ایست میکش 3 بار توی جیبم دنبال دستمالم میگردم تا آب روی صورتمو جمع کنم شال دستباف مامان رو دیروز ازم زدن گردن رضا دیدمش اما پایه بالاست و نمیشه بهش گفت . به شرش نمی ارزه. ولی همون در رفتگی کوچیکه کنارش رو داشت مامان دستش رو که جمع میکنه یه گره ازش در اومد . نگام کرد و گفت حالا چیزی نشده که همین که گرمت کنه خوبه . حالا میبینم راست میگه . همین که گرمم میکرد خوب بود .حالا چشمامومیبندم شاید برای یک ثانیه. بیابونای اطراف اونقدر سیاهه که بعضی وقتا یه چیزایی داخلش دیده میشه و صداهایی میاد مثل الان که یه چیزی داره خودش رو از دیواره برجک بالا میکشه . صدای نفس نفس زدنش رو میشنوم نفس های خفه ای که از راه طولانی میاد . و کشیده شدن پنجه هاش به دیوار سیمانی برجک و من ذکر میگم و تسبیح مامان رو دور دستم میچرخونم . مامان تعریف کرده بود وقتی که تو حیاط رخت ها رو پهن میکرده جن دیده بود وایساده بود بالای پشت بوم از کمر خم شده بوده روی حیاط و زل زده بوده به مامان . میگفتچشماش برق میزده توی تاریکی . ذکر که گفته رفته بود. حالا دارم هرچی از ذکرای مامان رو که یادم میاد رو میگم. وقتی ذکر میگم صداش نمیاد ولی کافیه ساکت بشم تا صدای کشیده شدن پنجه هاشو بشنوم و بلند تر داد میزنم بسمالله . و باز سکوت برجک رو بگیره و تسبیح توی دستم میلرزه و ژ3 روی شونم سنگین تر از همیشست . مامان از پشت سرم میگه خوبی؟ بر که میگردم میبینم رخت خواب بابا رو جمع کرده و داره میبره توی اتاق چشماش جمع شده و آمادست که ناله کنه . میگم خوبم و برای مامانم ایست میکشم سه بار . ژ3 مسلحه اگه ماشه رو بکشم یه سوراخ بزرگ به جا میزاره . بهش میگن توپ دستی . حالا جن خودشو از گوشه سقف برجک آویزون کرده و داره نفس نفس میزنه . مامان میگه اشکال نداره همین که گرمش کنه کافیه و من بلند میگم بسم الله و جن که خودش رو از کمر خم کرده و زل زده به منی که دارم رخت ها رو پهن میکنم ، میخنده ،بلند میخنده فردا مرخصی دارم مامان یه شال جدید میخوام شالمو ازم زدن جاش تیر میشکه . مامان میخنده و میگه اونموقع که ذکر گفتم جنه رفته بود چشاش شدن دو تا ستاره و بابات از پشت پنجره بم اشاره کرد کارمو بکنم . ژ3 باید مسلح بشه و ماشه کشیده میشه و من مچاله شدم و بدنم تا یه هفته درد میگیره و یکی از جایی داد میزنه برجک 3 ایست بکش. پیشونیم داغ میشه مثل اینکه به پهناش یه شال گرم گذاشته باشن. شالی که یه گره ازش بیرون اومده باشه و یه جایی پشت گردنم شروع کنه به خاریدن پاسیار میگه برات آب بیارم ؟ دستمو بلند میکنم اونم سه بار میخنده دیوارهای زندان رو به عمد بلند میسازن . وگرنه بالای سر زندانی ها یکی خودش رو تا کمر خم میکنه و بی خبر میزنه . یه جایی پشت گردنشون . توپ دستی آمادست . از فردا رخت خواب های بابا رو من جمع میکنم مامان .دیگه لازم نیست از جن ها بترسی ! من دایگه نمیخوابم ! تو فقط ناله نکن. پایان شغال ها در نور چراغ ترسو میشوند قرار شد بالای کوه رو خوب بگردیم تا اگه اثری ازش پیدا بود بگیم و بقیه خودشونو برسونن و از اونجا شروع کنیم یه خط رو بگیریم و کل منطقه رو بگردیم . سینه کش کوه رو گرفتیم و بالا رفتیم. اولاش رو تند رفتیم. تا این که احمد افتاد روی سنگ و کفشاش رو کند و گفت سنگ ریزشه توشه ما هم نشستیم تا سنگا رو از تو کفشاش در بیاره . ابوالفضل از پایین کوه شروع کرده بود دست تکون دادن . احمد داد زد سنگ تو کفشم رفته مرتیکه! منو داریوش بلند شدیم و راه افتادیم چیزی تا قله نمونده بود . باد میکشید به کوه و هلمون میداد عقب . دستامو گرفتم به زمین و خودمو نگه داشتم تا باد بخوابه داریوش همین طور بالا میرفت سرش رو که برگردوند گفت بدو دیگه! گفتم باد میاد صبر کن ! گفت بدو دیگه تا شب نشده ! خودمو کشوندم بالا و رفتم سمتش اونم راه افتاد گفتم صبر کن با هم بریم حداقل ! زن موهایش را شانه میزند و برای چندمین بار خودش را در آیینه برانداز میکند چند تار مویش را از شانه بر میدارد و گره میزند. پاکت سفیدی بر میدارد و موها را درونش میگذارد پاکت را با زبانش خیس میکند و میچسباند و در حالی که روسریش را روی موهای طلاییش مرتب میکند به سمت در میرود کاغذ را جایی بین لوازم کیفش میاندازد و از خانه بیرون میزند و در بین راه تلو تلویی میخورد و میداند که سرش گیج خواهد رفت و زمین خواهد خورد اما همچنان انگشتان پاییش را درون کفش ها فشار میدهد و قدم میزند. چیزی میبینی؟ احمد از پایین دستاشو به بالا تکون میداد. داریوش سنگی برداشت و به سمتی پرتاب کرد. کدوم گوری رفته این؟ سیگارمو از تو جیبم در میارمو وای میسم تا باد نیاد و اونوقت کبریت میکشم . حالا مطمئنی صدای محمد بود که شنیدی؟ داریوش سنگ دیگه ای رو از روی زمین برداشت و به سمتی پرتاب کرد. آره صدای دادشو از همین طرفا شنیدم . احمد خودشو کشید بالا و روی سنگی ولو شد و گفت چه خبر؟ گفتم هیچی . دستامو گذاشتم دو طرف دهنم و اسمش رو فریاد زدم. صدام توی کوه پیچید . زن پاکت را ازکیفش در میاورد و روی زمین میگذارد و در حالی که آب را با دستش روی سنگ پخش میکند میگوید : امروزم یکی از اون روزاست ! همیشه به این فکر کردم که اگه بیرون بودی میشد بهت اینو بگم یا نه؟ ولی حالا که نیستی انگار اعترافم شده یه عادت برام . امروزم اومد بهت بگم که بهت خیانت میکردم . اینم یه تیکه از موهامه میدونم که چقدر دوست داری بگیری تو دستتو اونقدر بکشیش تا یه مشتش بیاد تو دستت مگه نه؟ یعنی این کاریه که باید میکردی وقتی بهت میگتم بهت خیانت کردم مگه نه؟ ظرف خالی آب را کنار میگذارد و ظرف دیگری برمیدارد آب را روی دستانش میریزد و دستها را روی حروف اسمی که بر سنگ نوشته شده میچرخاند. نزدیکای غروب شده بود که دیگه همگی خسته ولو شده بودیم روی سنگ بزرگ مشکی رنگی که کسی روش با گچ نوشته بود کوه نوردیو خستگیاش. احمد همین طور زل زده بود به کوهستان انگار منتظر اتفاقی بود . ابوالفضل یدفعه بلند شد و داد زد محمد . منم زدم زیر گریه انگار همه تکاپو و نگرانیه صبح تا حالامون جمع شده بود توی گلوم. داریوش گفت : یه بار دیگه زنگ بزنین گوشیش. احمد شماره گرفت . گفتم فایده نداره گوشیش خاموشه. احمد داد زد گوشیش خاموشه. شماره خونشونو گرفتم مهرنوش گوشی رو برداشت گفتم نیومده هنوز ؟ از پشت خط صداش میلرزید . زن از جایش بلند شد اشکهایش را پاک کرد مانتویش را تکاند و ته مانده ظرف را هم بر سنگ خالی کرد . از راهی که آمده بود برگشت . در حال رفتن دستهایش را به درختها میگرفت. شب که به با مامورا و دهاتیا با چراغ برگشتیم هوا حسابی سرد شده بود . چراغ قوه مامورا تا ته کوه رو روشن میکرد توی نورش بعضی وقتا دو تا چشم روشن میشد که دهاتیا میگفتن چشم شغاله . مامورا با بلند گو اسمشو صدا میزدن و اسم محمد و صدای باد از طرف جایی که چشم شغال بود برمیگشت . صدای احمد گرفته بود و ناله میکرد مرتیکه عوضیه آشغال کدوم گوری موندی؟ بعد دوباره داد زد محمد جان جون مادرت! ابولفضل همراه مامورا داشت جای قبلی که رفته بودن رو نشون میداد . یه دفعه صدای داریوش بلند شد . دیدمش دیدمش محمده و شروع کرد دویدن ما هم دنبالش دویدیم نور آببی چراغ قوه افتاده بود جایی و داریوش جلوتر از هممون میدوید و اسم محمد رو صدا میزد که یکدفعه وایساد وقتی بهش رسیدیم گفت همین جا بود منو که دید فرار کرد. یکی از دهاتی ها که باهام دویده بود گفت شغال بوده یقین . اینا چشتاشون توی نور برق میزنه داد و هوارتونو شنیده فرار کرده ! ولی من هم دیده بودمش محمد بود چشماش برق چشای محمد رو داشت اینو اون موقع نگفتم چون منم فکر میکردم شغاله ولی حالا که خوب فکر میکنم میدونم محمد بوده تو چشماش غمی بود مثل آدمی که خبر بدی بهش داده باشن و بغض کرده باشه . یا کسی که ساعت ها گریه کرده باشه و حالا چشاش توی نور چراغ بدرخشه و شبیه شغال به نظر برسه . برای همین بود که جسد محمد رو پیدا نکردیم . من میدونم محمد هنوز جایی توی کوه میچرخه و شبها در حالی که چشماش توی نور برق میزنه میاد و پاکتای مهرنوشو بر میداره. پادگان درمانی چشمهام که شروع کرد به سوختن فهمیدم باید دست از زل زدن به جاده بردارم. -خاک تو سرت دارم حرف میزنم خوابی؟ صورتشو میاره تو صورتم و میگه: تو که بیداری؟؟؟ چه ساکت شدی تو؟ -داشتم جاده رو نگاه میکردم. -چیزی که معلوم نیست؟ حالت خوبه؟ -آره خوبم . ساعت چنده؟ -دو و نیمه . یه ساعت دیگه میرسیم. صورتم رو میچسبوندم به شیشه و به لرزشش گوش میدم .سالن زیادی بزرگ به نظر میرسه روی صندلی نشستم پلکهام همین طور به هم نزدیک میشه صدای خندیدن کسایی که میدونم نشستن کنارم بهم نشون میده که هنوز وقت هست و مردی که جلوی همه می ایسته و میگه: تنها چند ثانیه کافیه تا عادت کنیم به رفت و آمد صداهای بین گوش و سرمون. اصولا وقتی قرار باشه یه چیزی مثل یه صدا تو رو از اون چیزی که باید باشی پرت کنه پس چه فرقی داره که اون صدا صدای کسی باشه که حالت رو میپرسه یا صدای حرکت شیشه ماشین روی لبه جاده ای که شاید پیدا نباشه اما مسلما وجود داره. - بابا تو هم مثل معتادا میمونی! تا ولت میکنم خوابت میبره! شونمو که حرکت میده کم کم صداش برام مفهوم میشه و سخنرانی قبل از این که با صدای سوت و کف به پایان برسه قطع میشه. -نفهمیدم کی خوابم برد ! ساعت چنده؟ -پنج دقیقه گذشته ! بیخیال معتاد خوابت میاد بگیر بخواب . - نه دیگه بیدار شدم. یکم آب برام میاری؟؟؟ بلند میشه و از بین صندلی ها به سمت آب سرد کن حرکت میکنه.مرد دستهاشو به هم میکوبه : تنها چند ثانیه تا برگشت باقی است و ما همه میدونیم که بعضی وقتا ما آدمها برای برگشت از مشکلاتمون نیاز به یه سری محرک داریم ما همه میدونیم که بعضی وقتا مشکلات خیلی بیشتر از توان آدمها پیش میره همتون قبول دارید دیگه؟؟؟ -پاشو آبتو بخور بعد بخواب . -بد خواب شدم امشب. -معلومه تا ولت میکنم بیهوش میشی. اینو بخوربگیر بخواب یه ساعت دیگه میرسیم سرحال باشی. اتوبوس روی لبه جاده حرکت میکنه و صدای قیژ لاستیک ها در میاد . اتاق زیادی سرده پنجره ها با توری پوشیده شدن و نوری که ازشون میاد صورت مرد رو محو میکنه. میدونی بعضیا کارهایی میکنن که به نظر خیلیا احمقانه میاد. میدونی که نظرات با هم متفاوته و اون چیزی که خیلیا احمقانه میدونن برای خیلیا کمال شجاعته. حالا بگو ببینم تو از کدوم دسته ای؟؟؟ و دستم رو میگیره توی دستش. صورتش هنوز توی تاریکی که از پنجره میاد تو اتاق محو میمونه اما صداش کم کم آشنا میشه یا من سعی میکنم با یکی آشناش کنم. حالا فقط باید به این فکر کنم که کجا دیدمش یا به کی میتونه شبیه باشه . مچم رو توی دستش میچرخونه و شروع میکنه به آواز خوندن . آی بانو آی بانو آی بانو بانو بانو. و بخیه های دستمو میکشه. -نرسیدیم؟؟ -نه بگیر بخواب. سقف بالای سرم اونقدر نزدیک شده که میتونم دستم رو دراز کنم تا سوسک روی سقف رو بگیرم اما دستام سنگین افتاده دو طرفم و سوزش باعث میشه پاهامو توی شکمم جمع کنم . حالا چند دقیقه کافیه که همینطور بمونم تا گرمیه آب از اینم لذت بخش تر بشه. مرد کنار وان نشسته و به من نگاه میکنه -آدمها برای خیلی چیزها تو اون لحظه دلیل دارن اما اگه بعدا بهش نگاه کنن میبینن دلیلشون خیلی مسخره بوده ببینم درد نمیکنه که؟ سوزن رو توی گوشت مچم فرو میکنه و با فشار میکشش بیرون. -چته؟ تب داری؟ سر شب که خوب بودی؟ -حالم خوب نیست . پتو داری بم بدی؟ کاپشنش رو در میاره و میندازه روم . -بیا اینو بنداز یه ربع دیگه پادگانیم . اونجا میبرمت بهداری شانس بیاری احمدی پدر سگ بت گیر نده. مچم شروع میکنه به سوختن . میارمش نزدیک لبهامو بهش فوت میکنم ومیمکش. -میسوزه؟ -نه خوب شده دیگه. عادت کردم بمکمش. پاشو برو یه جا دیگه بشین میگیری ازم. -چه بهتر . یه روز مرخصیه . صبر کن برم یه قرص بگیرم برات. -یه تغییر تو زندگی خیلی مهمه بعضی وقتا همین تغیرات باعث میشه تا یه حس تازه تو وجودت شکل بگیره. اصلا بعضی وقتا این نیاز اینقدر شدیده که خودش رو توی حس هایی مثل نا امیدی نشون میده. مچتو بیار بالا ببینم. مچم رو بالا میارم انگشتهاشو رو چای بخیه ها میکشه. خیلی زود تر از اونی که فکر کنی خوب میشه! -پاشو معتاد اینو بخور. لباساتم بپوش رسیدیم. باد خنک میخوره توی صورتم زمین خیسه و میتونم قطره های آب رو روی صورتم حس کنم . ستوان احمدی برای این که توی چشم سربازا نگاه کنه زیادی کوتاهه و شاید برای همینه که سرشون داد میزنه حتی سر من که به نسبت رضا زیاد بلند قد به نظر نمیرسیدم . -بازم سرما خوردی سبحانی؟ و حالا وقتشه که دستهامو کنار پاهام صاف بگیرمو با یه صدای بلند جواب بدم بله قربان و همین باعث میشه که پاهام ضعف بره ستوان احمدی سرش رو میخوارونه و به رضا اشاره میکنه که منو ببره خواب گاه . مرد گوشه کتابشو تا میزنه و به من خیره میشه .نور رد شده از توری پنجره فضای اتاق رو سنگین میکنه کم کم خیره شدنش معذبم میکنه و میگم :بهترم دیگه نیاز ندارم بیام پیش شما. کتابشو باز میکنه و شروع میکنه به خوندن منم روی صندلی کنارش ولو میشم . بدون اینکه سرش رو از کتابش بیرون بیاره میگه میدونی این داستان جالبیه ماجرایه زنیه که به شوهرش خیانت میکنه و بعد مرگش هر روز چند تا تار موشو میزاره توی پاکت و میبره سر قبر شوهرش تا اینکه یه روز جرات اینو پیدا میکنه که بهش بگه من بهت خبانت کرده بودم. و به من نگاه میکنه انگار که منتظر جوابی باشه. و ادامه میده هر کس یه راه برای فرار از مشکلاتش پیدا میکنه مگه نه؟ -گفتم که خوبم. -منم نگفتم بدی ولی خب ضرر نداره یه گپ کوچیک با هم بزنیم مگه نه؟ حالا داره یادم میاد مرد توی سالن شبیه کی بود یه ترکیب بی نقص از ستوان احمدی و مردی که سعی میکنه با داستان زنی که به شوهرش خیانت کرده باهام گپ بزنه. -آره نکته جالب اینه که اگه شوهرش زتده بود آیا باز هم این اعتراف رو میکرد؟ شایدم این باعث میشد که شوهرش خودش رو بکشه و اونموقع زن داستان باید هر روز دو تا پاکت نامه درست کنه! -هنوز که تب داری بیچاره؟ دهنم خشک تر از اونیه که جوابش رو بدم و فقط یه سری صدای نا مفهوم از دهنم خارج میشه رضا بلند میشه و به سمت در نگاه میکنه . بزار بارون قطع شه میبرمت بهداری. تصمیات مهم . همون چیزیه که باید توی زندگیتون داشته باشید یه سری تصمیمات که میتونه خط زندگیتونو مشخص کنه حالا ستوان احمدی توی سالن کنفرانس ایستاده و در حالی که سعی میکنه چند تا خطی رو که به دایره زندگی وسط تخته میرسه هر چه صاف تر رسم کنه به من لبخند میزنه و ازم میخواد که بلند شم و دستام رو به همه نشون بدم. و بعد همه هجوم میارن تا جای بخیه روی مچمو بمکن. آی بانو آِ بانو آِ بانو بانو بانو . خاک تو سرت با این بدن ضعیفت آخه تو رو چه به خدمت ؟ حالا رضا نشسته روی تختم و داره لکه قرمز روی لباسش رو پاک میکنه. مامان گفت بشورمشا حوصلم نیومد حالا این احمدیه پدر سگ پیله میکنه و دوباره شروع میکنه به خوندن آی بانو آی بانو آی بانو بانو بانو و ساکت میشه و به من نگاه میکنه انگار انتظار داره بقیشو من بخونم. احمدی ماژیک رو به سمت من میگیره :میبینید حالا که این علامت ها رو روی دستش داره احساس خاص بودن میکه احساس میکنه که همه بهش مدیونن و مثل یه قهرمان جنگی باید همه بیانو جای زخمشو بمکن. دستمو از توی دهنه مردی که داره با ولع جای زخممو میمکه میکشم بیرونو بهش میگم پیله نکن احمدی پدر سگ. -اوی اوی چته . داد نزن دیدی که گوشای این سگ توله چقدر تیزه . با ناخونش میکشه روی لکه لباسش . لباس رو پرت میکنه گوشه اتاق . ای ریدم تو دهنش پاک نمیشه. احمدی کتاب رو پرت میکنه یه گوشه و دستم رو میگیره سوهانه کوچیکشو از روی میز برمیداره و شروع میکنه به سوهان زدن ناخونام. بگو ببینم از سری قبلی دیگه فکرای عجیب سراغت نیومده؟ میگم نه و دستمو یکم میچرخونم تا سوهانش از روی گوشتم کنار بره . -خوبه ولی تو باید هفته ای یه بار بیای اینجا با هم یه گپی بزنیم. حتی اگه از منم خوشت نیاد فکر کنم دیدن منشی ارزش تو اتاق انتظار نشستن رو داشته باشه مگه نه؟ شروع میکنه به خندیدن و ریتم سوهانشو با نفس هاش هماهنگ میکنه. -فقط باید یاد بگیری فراموشش کنی -من فراموشش کردم. حتی اسمشم یادم نمیاد. -پس برا چی خودت و خیس کردی؟ -خاک بر سرت پاشو ببینم . شاشیدی به خودت نره خر؟ رضا به یه طرف خمم میکنه و ملافه رو از زیرم میکشه بیرون .ملافه رو بو میکنه و میندازش یه گوشه . -پاشو ،پاشو اوضات خیلی داغونه پاشو ببرمت بهداری هنوز که بارون میاد که! -چجورم ولی نه از بیرون از شلوار جنابعالی. زیر بغلم رو میگیره و بلندم میکنه هوای سرد که دوباره میخوره تو صورتم بهش میگم -راستی رضا از آرزو خبر نداری؟ میلاد کیا هنوز برای تو جای خالی روی دیوار هست از خانه که بیرون می آید میداند که هرگز باز نخواهد گشت. به عادت همیشگی دو بار کلید را در قفل میچرخاند و از شنیدن صدای قفل شدن در مطمئن میشود. خودذش را بغل میکند و راه میافتاد در بین قدمهایش بغضش میترکد. افتادم رو زانوهام ،صورتمو چسبوندم به آسفالتو خیسیشو با نوک بینیم حس کردم. -اوقور به خیر،آشغالوتونو از پنجره نریزید تو کوچه ظلمه به خدا! زانوهامو تکوندمو زل زدم بهش . ته سیگارا رو با جاروش میکشه وسط کوچه و زیر چشمی نگام میکنه. -مال من نیست. -ظلم به خدا! هرکی کرده. یه دلیوان آب خنک داری بم بدی؟ -دارم میرم. -میری حالا،یه لیوان آب به من بدی به جایی بر نمیخوره !این وقت شب نمیشه در جایی رو زد. راه که میوفتم برم از پشت سر میگه مستیم دردمو دیگه دوا نمیکنه مگه نه؟ و میزنه زیر خنده و صداش که داره میخونه مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه با خش خش جاروش میپیچه تو کوچه.کمی از تو فاصله گرفتن هم بد نیست دیروز اینو نوشتم و گذاشتم بالای یخچال کنارش نوشته بودم در اولین فرصت، بعد شروع کرده بودم آروم آروم پاره کردن عکسات حتی اونایی که تو توشون نبودی. بعد نوار چسب رو آوردم و با دقت اونایی که تو توشون بودی رو چسبوندم. کاغذم از بالای یخچال آوردم و روی گاز آتیشش زدم. کاغذ دستمو سوزوند و افتاد رو فرش یادگار مامان.حالا لم میدم روی زمینو سیگار میکشم اونقدر ی که بوی سوختگیه فرش برام محو میشه. سوختگیای فرش و ته سیگارا رو جمع میکنم و از پنجره میریزم تو پیاده رو. از کنار پیاده رو راه میافتد بدنش را به دیوار میکشد و صدای کشیده شدن لباس و دیوار سیمانی با هق هقش می آمیزد.کلیدش را درون جوب می اندازد اشکهایش را پاک میکند. برای اولین تاکسی دست تکان میدهد. لیوان آب رو که میدم دستش میگه : دستت درد نکه فکر نمیکردم برگردی. -من مست نیستم. -پس یقین عاشقی ،هرچی هستی که حال و روزت زاره . میخوای واست بخونم؟ لیوان رو از دستش میگیرم و در رو میبندم. از پشت در صداش میاد که میگه دستت درد نکنه. بوی سیگار رفته و فقط بوی سوختگیه فرش مونده. پای پنجره میشینم و به صداش گوش میدم که داره زمزمه میکنه. میگم بلند تر بخون. -میگه کیه؟ آها تویی؟ حالا په چرا رفتی تو خوب میومدی بیرون یه چایی به هم میخوردیم. -میخونی؟ -میگم عاشقی بت بر میخوره. چی بخونم؟ همین مستیو بخونم؟ -فقط بخون. شروع میکنه به خوندن خاکستر فرش ریخته پای پنجره (مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه) انگشتمو میزنم توشو(غم با من زاده شده منو رها نمیکنه) روی سفیدی دیوار مینویسم در اولین فرصت. -هوا گرم شده ها ، این کولر ماشینم امروز خراب شد شانس شما! چشمانش را همچنان بسته نگه داشته و شوری روی لبهایش را مزه میکند. -راننده نگاهی در آیینه می اندازد و میگد: شانس ما! -من دیگه برم کاری نداری؟؟ اونجایی اصلا؟؟ جوابشو نمیدم ، فقط به صدای خش خش جاروش گوش میکنم کمی از تو دور شدن خیلی هم بد نیست. از تاکسی که پیاده میشود راننده میگوید :-فضولیه ها خانوم گوشه مانتوت پارست ،گرفته به دیواری جایی احتمالا! قطره باران که خودش را با سماجت به شیشه ماشین چسبانده بود با حرکت برف پاک کن به پایین غلتید و در میان خیل قطره ها به سمت گوشه شیشه حرکت کرد. -پنجره رو بده بالا سرده. -بارون که قطع شده ! میزنی کنار یکم راه بریم؟ ماشین در حاشیه جاده ایستاد و زنی از آن پیاده شد . خودش را کش و قوسی داد و سرش را از پنجره ماشین به داخل برد. -ببینم میخوای همین طور بشینی؟ -حوصله ندارم . قدمتو بزم زودتر بیا راه بیافتیم. زن آهی کشید و به ضبط ماشین خیره شد. -چرا اینطوری میکنی؟ -چجوری میکنم؟ -خودت میدونی. مرد سرانجام دست از ضبط کشید و به زن خیره شد. -چجوری میکنم؟ -دیگه دوسم نداری؟؟ -برو قدمتو بزن تا دوباره بارون نگرفته. -میخوام با تو راه برم. مرد از ماشین پیاده شد و به سمت زن آمد و در حالی که که دست زن را میکشید گفت: ببینم الان احساس عشق میکنی؟ -آره خیلی و چند ثانیه ساکت ماند تا نفسش بالا بیاید(تو احساس نمیکنی؟) -با کی داری لج میکنی با من یا با خودت؟؟ زن به آسمان خیره شد و در حالی که دستش را از دست مرد رها میکرد گفت: -نگاه کن الانه که بارون بگیره . میای زیر بارون خیس شیم؟؟ مرد سیگاری روشن کرد و روی صخره ای نشست و از میان دود سیگار و بخار دهانش به زن خیره شد که دستانش را گشوده بود و به آسمان نگاه میکرد. -این دیوونه بازی قراره تا کی ادامه پیدا کنه؟ - تا وقتی که بارون بگیره. نمیای کنارم وایسی؟ -حداقل پالتوتو بپوش سرده! -لطفش به همینه . اصلا ببین این طوری . زن در حالی که چشمانش را بسته بود چرخی به دور خودش زد . مرد از جایش بلند شد سیگار را از بین انگشتانش جایی نزدیکی های پای زن پرتاب کرد و به سمت ماشین حرکت کرد. و در حای که پالتوی زن را بر روی شانه اش میانداخت گفت: -من میرم توی ماشین ،تو هم زود تر بیا ، اون چشماتم وا کن لازم نیست همه بفهمن که زده به سرت. -هیس خرابش نکن ، دلت میاد سکوت به این قشنگی رو خراب کنی؟؟ صدای بوق کامیون که باسرعت از کنارشان میگذشت مرد را از جا پراند . -بیا اینطرف وایسا !! اصلا حواست هست رفتی وسط جاده؟ -گفتم هیس . مرد به زن خیره شد سنگی برداشت و به حاشیه جاده به سمت مسیر پر پیچ و خمی که از دامنه کوه بالاآمده بودانداخت احساس کرد مثانه اش پر شده کنار ماشین ایستاد و وبر درختهایی که تا لبه ی آسفالت بالا آمده بودند ادرار کرد . وبه قطره های زرد رنگی که از نوک برگ ها به پایین میریخت خیره شد. ماشین ها به سرعت از کنار زن که حالا بر روی زمین نشسته بود و صورتش را به سمت آسمان گرفته بود میگذشتند و چراغ میزدند. -چی شد دلت نیومد تنهام بزاری؟؟ مرد در حالی که سنگی را از زیر رانش بیرون میکشید گفت:فقط امیدوارم زودتر بارون بگیره وبه آسمانی نگاه کرد که کم کم باز میشد. سلام به همه. خیلی وقت بود که دوست داشتم تو حزه ای غیر تخصصی مثل نمایشنامه کار کنم این هم میشه یکی از تاتی تاتی های اول نمایشنامه نویسی من به شمار میره. کار سه تا پرسوناژ داره و هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. راستی نظر فراموش نشه.
((صحنه اول)) (صحنه تاریک است صدای سوختن آتش به گوش میرسد) مرد 1:همه چیز همین طوری شروع میشه دیگه؟ مرد 2: همه چیز دوست من. 1:درست مثل زندگی؟ 2:دقیقا . 1:کتابها کجا میرن؟ 2:همون جاییکه باید باشن. 1:درست مثل زندگی. 2:از خاک به خاک از خاکستر به خاکستر. 1:مثل مراسم تدفین میمونه! 2: مراسم تدفین؟ چه تعبیر قشنگی! 2:بدون شک دوست من . بدون شک. 1: مراسم تدفین . جاییکه باید باشه جاییکه زندگی تکرار میشه . 2:چای؟ 1: بله لطفا! 1: من اونقدر ها هم مرتاض نیستم، تو باید بدونی. 2:هیچ کس اونقدر ها مرتاض نیست ،همه برای خودشون چیزی رو نگه میدارن. 1:همه؟ 2:بدون استثسنا. 1: و ما چی؟ 2: شاید همین آتیش. (صحنه روشن میشود ، نور موضعی در وسط صحنه قرار دارد دو مرد در کنار آتش کوچکی نشسته اند و چای مینوشند.) 1:البته ، همین آتیش. 2: که خودش خیلیه. 1: بدون شک، فکر میکنی چند نفر دنبال خاموش کردنش باشن؟ 2: خیلی ها رو میشناسم، نام ببرم؟ 1:نه اصلا. 2: و یه پاکت سیگار ؟؟؟ (مرد 1 پاکت سیگار را بر میدارد وسیگار از آن بیرون میکشد و با آتش میان صحنه روشنش میکند) 2:لذت بخشه؟ 1:چی؟ حلقه های دود. 2: اینجا. 1:سوالی رو نپرس که جوابش رو میدونی. 2: و همه اون کسایی که منتظرتن؟ 1: که چکار کنم؟ بذارم همین هم ازم بگیرن؟(به آتش اشاره میکند) 2:یا اینکه بذاری بزرگ ترش کنن! 2: طرف تو و البته بیشتر طرف قلبت. 1پس باید اینجا باشی(به قلبش اشاره میکند)نه اینجا(به اطراف) 2: من با توام ،و هر جاکه تو هستی من هم هستم ولی باید اعتراف کنم همیشه از همراهیت لذت نمیبرم. 1:اوه ، متاسفم که نا امیدت کردم(پکی به سیگارش میزند) 2: نظرت در باره یکم شعر چیه؟ 1: نه، باید دوباره نا امیدت کنم میدونی که این قسمت از زندگیه من خیلی وقته که رفته. (صدای پا شنیده میشود و چند لحضه بعد زنی وارد صحنه میشود) زن: خدا رو شکر. خدا رو شکر، پس شما اینجایید؟ 1:میتونم کمکتون کنم؟ 3:البته ،البته که میتونید. 1:خوب؟ 3:میدونید من چقدر دنبالتون گشتم؟ شما باعث همه چیز هایی هستید که دارم. 1: پس متاسفم چون داشته های من خودم خودم رو نجات ندادن خانوم عزیز .حالا چه چیز هایی رو از من دارید؟ 3:خوب ،خوب خیلی چیزا ببینید (کتابی را باز میکند و به مرد 1 نشان میدهد) اینجا(از روی کتاب می خواند"هر روز صبح دو یابوی سیاه لاغر یابو های تب لازمی که سرفه های عمیق خشک میکنندو دست های خشکیده آنها منتهی به سم شده ،مثل اینکه مطابق یک قانون وحشی دستهای آنها را بریده و در روغن داغ فرو بده اند") یا اینجا( کتاب را ورق میزند"مسافر تنها! با آتش حقیرت در سایه سار بید چشم انتظار کدام سپیده دمی؟ " یا مثلا اینجا(کتاب را دوباره ورق میزند"شما سر سوزنی به گل من نمیمانیدو هنوز هیچی نیستید نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را .درست همان طور هستید که روباه من بود:روباهی بود مثل صد هزار تا روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا در همه عالم تک است"و اینجا(کتاب را با عجله ورق میزند"می توان ساعات طولانی/با نگاه مردگان، ثابت/خیره شد در دود یک سیگار/ خیره شد در شکل یک فنجان/ در گلی بیرنگ،بر قالی/در خطی موهوم بر دیوار،/میتوان با پنجه های خشک / پرده را یک سو کشید و دید /در میان کوچه باران تند میبارید/ کودکی با بادبادک های رنگینش/ایستاده زیر یک طاقی/گاری فرسوده میدان خالی را / با شتابی پر هیاهو ترک میگوید" (مرد 1 چای میریزد و مینوشد و به دقت گوش میکند و سر تکان میدهد) 2:خاطره های شیرینیند. 1:شیرین؟ من که شیرینییی احساس نمیکنم! 1: و حالا که پیدام کردی چه انتظاری داری؟ 3: که با من بیاید. 1:به کجا؟ 3:به جاییکه بهش تعلق دارید جاییکه دوستون دارند!!! (مرد 1 بلند میشود و به جلوی صحنه می آید نور صحنه کاملا روشن میشود) 1:آب را گل نکنیم :در فرو دست انگار کفتری می خورد آب./یا که در بیشه دور ،سیره ای پر میشوید. /یادر آبادی ،کوزه ای پر میگردد. 2:ولی همه چیز اینطور نبود.(نور کمتر میشود) 1: اصلا ، من سعی کردم . من زجر کشیدم . من فریاد زدم:ما میان پریشانی تلفظ درها/برای خوردن سیب / چقدر تنها ماندیم. 2:و ... 1:سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت/ سر ها در گریبان است/کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. / نگه جزپیش پا را دید ،نتواند/ که ره تاریک و لغزان است. 1:(در جلوی صحنه مینشیند)و من لغزیدم 2:تو خسته شدی. 1:زمستون بود،دیگه نای راه رفتن نداشتم مونده بودم. اونقدر جون کندم تا جون بدم به بی جونیه آدمها که جونم در اومد. 2:و موندی! 3:ولی من پیدات کردم.غیر اینه که خودت خواستی که بیام. 1:شاید یه لحظه آرزو کردم ، ولی یه آرزوی خام بود یه رویا یه هوس. (روبه مرد 2)نمیشه یه آرزو رو پس گرفت؟ 2:یه آرزو وقتی اسمش آرزو میشه که با تمام قلبت بخوایش . مگه تو نخواستیش؟ خواستی و شد. عادت کردی به نشد؟؟؟ 2:هان/ کجاست پایتخت قرن؟/ مابرای فتح می آییم/تا که هیچستانشان بگشاییم... 1:نشد ، (نور که حالا کاملا تاریک شده و به حالت اول به صورت نور موضعی ابتدایی در آمده مرد 1 به جای خود باز میگردد و مینشیند) 3: من آرزوی توام من همونم که میخواستی من بهت ایمان آوردم وحالا خودت به خودت ایمان نداری؟ . مرد1:تو چی میدونی از ایمان؟ 2:بیشتر از تو باهاش بیگانه نیست مطمئن باش. 1 :تو ، تو همیشه ساز مخالف میزنی . 3:من با امید اومدم ،امیدی که تو تو قلبم کاشتی.حالا این دونه درخت شده . قلبم دیگه بیش از این براش جا نداره . میمیره با درختی که کاشتی. 1:من اون درخت رو اول تو سینه خودم کاشتم اینجا(به قلبش اشاره میکند )خیلی وقته صدای تپیدنش رو نمیشنوم . خیلی وقته که مرده.آره من اول خودم خودم رو کشتم چه انتظاری داره از یه جسد از یه مرده متحرک. من چی رو میتونم روشن کنم همین آتیشی هم که برام مونده به اندازه ایه که خودمو گرم کنه خودمو به اندازه ای گرم کنه تا اونقدر زنده باشم که بتونم چند باره بمیرم. میفهمی؟؟؟؟ 3:از بچگی از اونوقتی که تاریکی چشمام روز زد چشمم به نور همین کتابها روشن بود(کتاب را در دستش میگیرد و نوازش میکند) هر وقت دلم میگرفت میرفتم و زیر سایه این نهال(به قلبش اشاره میکند)یه لحظه آرامش میگرفتم.زندگی برام رنگ گرفت بو گرفت به خاطر تو. حالا خودت داری همشو ازم میگیری. انصاف نیست . رحم نیست . 1:تو اینجا روشنایی میبینی ؟؟؟ اینجا همون جاییه که همه اون روشناییها همون نهال تو قلبت توش به وجود اومده حالا من موندمو روشناییه یه آتیش کوچیک به اندازه خودم چه انتظاری داری از من . وقتی خودمم نمیتونم به آرزوم به خواستم به همه دنیام جواب بدم حتی به تویی که همه عمر خواستمش . من مردم. 3:ولی ، ولی ، ولی من نمردم! این نهال که کاشتی حالا درخت شده خودم میکارمش و ازش هزاران هزار میوه میگیرم و همشو میکارم تو قلبهای هزاران هزار مثل خودم و تو بمون بمون و ببین که میشه که صبح دم نزدیک است آهای مردم آهای دنیا آهای ستاره ها:ستاره های عزیز / ستاره های مقوایی عزیز/ وقتی در جهان دروغ وزیدن میگیرد/ دیگر چگونه میتوان/ به سوره های رسولان سر شکسته ایمان آورد؟/ ما اجساد هزاران هزار ساله از کنار هم میرویم/ وخورشید/ بر تباهی اجسادمان قضاوت خواهد کرد. (زن از کنار صحنه میرود در حالی که همین اشعار را زمزمه میکند نور فید میشود) مرد 1:همه چیز همین طوری شروع میشه دیگه؟ مرد 2: همه چیز دوست من. 1:درست مثل زندگی؟ 2:دقیقا . 1:کتابها کجا میرن؟ 2:همون جاییکه باید باشن. 1:درست مثل زندگی. 2:از خاک به خاک از خاکستر به خاکستر. 1:مثل مراسم تدفین میمونه! 2: مراسم تدفین؟ چه تعبیر قشنگی! 2:بدون شک دوست من . بدون شک. 1: مراسم تدفین . جاییکه باید باشه. 2:چای؟ 1: بله لطفا! 1: من اونقدر ها هم مرتاض نیستم، تو باید بدونی. 2:هیچ کس اونقدر ها مرتاض نیست ،همه برای خودشون چیزی رو نگه میدارن. 1:همه؟ 2:بدون استثسنا. 1: و ما چی؟ 2: شاید همین آتیش. ((پایان))
((دیشب بمباران شد فقط من شنیدم))
پاشنه پام رو روی سینه دیوار سفت کرد ، تو فاصله دو تا بلوکی که گوشه یکیشون مثل دندون شیری ریخته بود پایین،دستم رو کردم تو جیب شلوارم و پاکت چروکیده سیگار رو کشیدم بیرون دو تا تقه به تهش یه نخ ازش میاورد بیرون. باد نمیذاشت کبریتم بگیره درست نمیتونستم دستم رو دورش اتاق نگه دارم . کفری که شدم سیگار رو انداختم زمین که پیرمرد پقی زد زیر خنده، شده بود که همین طوری بخنده برای همین زیاد فکری نشدم که به من میخنده یا نه. بساطش رو پهن کرده بود کنار دست پله ها و زل زده بود به روبه روش آفتاب که میزد تو صورتش تازه یادش میومد عینکش رو بزنه و کور باشه. صدای شلپه لاستیک تو گودی سر کوچه که اومد سر پیرمرد هم چرخید طرفش . توی نور بالاش میشد سفیدی چشماش رو دید ماشین که رد شد اونم دوباره زل زد به روبه روش.
بی خوابی اول صبح داشت میزد به سرم. سیگار رو از روی زمین برداشتم نم کشیده بود. لهش کردم و انداختمش طرف پیرمرد یه نخ دیگه از تو پاکت کشیدم بیرون، باد که نیومد روشنش کردم . هوا نم داشت می نشست زیر پیرهنم و می چسبوندش به تنم . پنجره آبیه هنوزم بسته بود .
-نم نکشیدی ؟
رو شو کرد طرفمو پقی زد زیر خنده، یه پک زدم به سیگار و تلخیشو ته گلوم نگه داشتم حسابی که سوزوند تفش کردم توی هوا . پیرمرد شروع کرده بود آروم زیر لب بخونه این موقع رو مینشست به هوای اهالی مسجد دشت اول صبحشو میگرفت ،راهش رو کج میکرد و عصا زنون میرفت، صدای اذان که بلند شد مثل گربه کمین زدم اول چراغش روشن شد بعد یه سایه از گوشه پنجره گذشت حتم داشتم خودشه اونقدر زل زدم به اون سیاهی که افتاده بود گوشه قاب که چشمام راه گرفته بود یه بار که پلک زدم دیدم نیست. پیر مرد کاسشو گذاشت جلوش و نفسش رو داد بیرون . الله اکبر آخر اذان که بلند شد نیش رو از توی جیب کتش کشید بیرون و گذاشت گوشه لبش . براق صدای پا شده بود. الکی نمیزد. اگه صدای پا میشنید شروع میکرد به زدن . جوری میزد که خیال کنی توی حال خودشه و اصلا براش این دنیا و احوالاتش مهم نیست، ولی من میدونستم که هست یه رعشه تو تنش بود اونم بد خواب شده بود.
بدنم هنوز کرختی بمباران و آوار دیشبو داشت. خونه دیشب خراب شده بود و من مرده بودم ولی فقط خودم اینو فهمیده بودم.
چراغش که خاموش شد دو زانو نشستم گوشه کوچه و بند کردم به علف هایی که از تو بلوک ها زده بود بیرون. کوچه پر شده بود از نماز گذارا راهشونو از مسجد کشیده بودن به سمت خونه هاشون پیر مرد رو که دیدن دست کردن تو جیبشونو چند تا سکه انداختن ته کاسش.
-کاسبی چطوره حاج بابا؟
سکه ها رو کف دستش گرفته بود و انشگشتش روش میلغزید.
- شکر شکر خدا خیرتون بده .سلامتی رزمنده هاتون صلوات!
صدای جیرینگ جیرینگ جیبهاشون افتاده بود توی صدای ثلوات وقتی میرفتن.
بالش چروکیده بود پشت سرم و موهای پشت گردنم از خیسی بالش خیس بود یا بالش از خیسی اون؟ سقف هم بفهمی نفهمی یکم از اثرات بمباران دیشب توش مونده بود چند تا ترک ریز آماده ریختن. پریدم تو حیاط وسرم رو تا گردن کردم توی حوض . خنکیش که کشید به گوشهام دستهام هم شل شدن و چشمام باز موندن به ترک های کف حوض .
ظهر زده بود پس سرم .صدای پام رو که شنید خندید . کاسشو علم کرده بود نیش هم دستش کفش هاشو کف به کف چسبونده بود و گذاشته بود کنار دست پله ها .
- شنیدم حجله رضا رو زدن نمیری ببینیش؟
-رضا رو صبح دیدم روم نشده برم جلو ولی سایشو از پشت پنجره دیدم همون گوشه.
و با دست به گوشه پنجره اشاره کردم خوب که میدیدی سایه رضا یه جایی همون گوشه بود.
خندید سرش رو تکیه داد به بلوک ها و نیش رو گذاشت گوشه لبش . غمگین میزد میگفت جریان داره این غمگینی صدای نی . خودم پاپیش نشدم که بگه اونم ذوقش کور شد از تعریف.
زنا ریخته بودن توی خیابونو سبداشونو گذاشته بودن روی سرشون . قراره یه چیزی از آسمون بریزه . همشون میدونستن اما به روی خودشون نمیاوردن . اصلا نفهمیده بودم از اون یکشنبه بازار تا این یکی راه اینقدر کوتاهه . بوی ماهی که بلند شد راهمو کشیدم و رفتم میریختم به هم از بوش از شلوغی از جیغ از سایه رضا از بمبارانایی که فقط روی سر منه . از اون همه آوار که تنم رو له میکنه و درد داره . خیلی درد داره .
فاصله تا خونه کش میومد. کفشهامو پرت کردم گوشه حیاط و پریدم زیر باد پنکه سقفی که صدای موشک میداد ولی عرق های تنمو باد میزد . میچسبید . دم هوای اتاق میگرفتم یه لایه خیس نشسته بود روی تنم و میچپوندم به تشک . قیل و قال خیابون توی گوشم میچرخید و کنارش سرم گمپ گمپ میرفت که بچرخه صدای اذان از دور بلند شده بود نمازگذارا تو کوچه برای پیرمرد صلوات میفرستادن رضا گوشه پنجرشون کمین زده ولی من بیرون نمیرم آخه سقف یکم پایین تر اومده امشب بمبارانه . فردا حتما بعد از بمباران با رضا حرف میزنم.
((پایان))
1:زندگیمون پره از این تعابیر قشنگ درسته؟
2: خوبیش اینه که اینو نگه داشتی.
1:حتما چرا که نه؟
1: اوه خدای من تو دیگه شعار نده، اصلا تو طرف کی هستی؟
3:بعد از این که شما رفتین همه خلاء نبودتونو حس کردن تاریکی همه جا روگرفت ،میدونید من چقدر دنبالتون گشتم؟
1:(به شدت میخندد)دوسم دارن؟؟؟ دوسم دارن؟؟؟؟ با من شوخی نکن خانوم عزیز.
1:نه ، رفتم. رفتم به جاییکه هیچ کسی پیدام نکنه به جاییکه خودم باشم و خوت:صبح خواهد شد/ وبه این کاسه آب/آسمان هجرت خواهد کرد/باید امشب بروم.
1:عادت کردم. عادت کردم که بگم:خانه دوست کجاست؟
1:زندگیمون پره از این تعابیر قشنگ درسته؟
2: خوبیش اینه که اینو نگه داشتی.
| Design By : Night Skin |

