داستان

س بعد از مدت ها تصمیم گرفتم که یکی از کار های داستانمو توی وبلاگ بزارم امیدوارم خوشتون بیاد.

همه دکمه های من

 

 

صورتشو تو صورتم گرفته بود . همیشه وقتی میخندید گوشه چپ لبش بالالتر از راستش بود شاید به خاطر قیافش بود شایدم نه. از رضا پرسیده بودم که اگه یکی تو صورتت بخنده اما واقعا نخنده چه جوریه؟

رضا چشماشو میدوخت به من و مبگفت:

وقتی که احمدآقا چشماش رو براق میکرد و میگفت بتمرگ یه چیزی میپیچید تو شکمم ، پشتم رو میچسبوند به زمین و هر چی زور میزدم نمیتونستم بکنمش ، راست میشستی راست راست درست مثل تیر جلوی مغازه احمد آقا که راست کاشتنش تو زمین تا هر روز از خونش بخزه بیرون و قر بزنه که منظرمو خراب کرد و بره کرکره رو بالا بکشه و از کنار تیر زل بزنه به پنجره آبی اونور خیابون .

- چته دوباره قاطی کردی؟

میخنده گوشه چپ بالا راست پایین . رضا دیروز میگفت همه چیز صافش خوبه .مثل من . بعد خودش رو سیخ میکرد و میگفت اینم اگه یکم از اینطرفش رو مینداختن اونور صاف میشد شبیه تیرخونه احمد آقا. وبعد صابون رو از کف دستش ول میداد کف دستشویی و میخندید.

پتو رو انداخت رو سرم.

-اگه اینطوری کنی میبرمت انباری ها!

وقتی میگفت انباری جفت آستینامو میچپوندم تو دهنم و با فشار میکشیدم بیرون .

رضا میگفت این طوری که میکنم شبیه بزغالشون میشم و بعد خم میشد روی زمین و شروع میکرد به بع بع کردن . کلشو این طرف اون طرف میکرد .

میگفت :بزغاله گوشه آستینش رو خورده

دکمشو میگرفت کف دستش و میگفت اینو از تو شکمش در آوردم .ننم برام آستین درست میکنه. دیروز برده بودنش انباری از وقتی اومده بود دیگه نمیخندید . مثل صابون هی از دستشون در میرفت و میوفتاد کف زمین . حالا هم بزغالشون شده بود. سرشو کرده بود زیر پتو و بع بع میکرد.

 

گفته بود اگه ننش براش آستین درست نکنه بزغالشون میشه و آستین همه رومیخوره و اونوقت شکمشو باز میکنن و کلی دکمه میریزه کف دست من تا برم برای همشون آستین پیدا کنم . من میشدم ننش و میشستم تو پنجره آبیه تا از اون بالا صداش کنم و اونم دور خودش بچرخه و بع بع کنه.

می گفت ننش بزغاله رو دوست داشت همیشه به کاراش میخندید اما احمد آقا میگفت : جای بزغاله توی خونه نیست وقتی هست نمیتونه بهشون سر بزنه احمد آقا از روز اول هم از بزغاله بدش میومد می گفت :بزغاله گوشه آستینشو پاره میکنه . میگفت اگه یه بار دیگه این کارو بکنه شکمش رو باز میکنه و دکمه رو در میاره میده ننش براش آستین درست کنه. رضا میگفت همون احمد آقا بود که بزغاله رو آویزون کرده بود ... میگفت بزغاله مثل تو میشد کلشو اینور اونور میکرد و بع بع میکرد . و بعد پقی میزد زیر خنده و خم میشد رو زمین و می شد بزغاله .

می گفت: ننش فقط گریه میکرده و میگفت نزن ترو خدا نزن گناه داره.

می گفت بزغاله فقط بع بع میکرده . و گوشه آستین احمد آقا رو گاز میگرفته.

دوباره گوشه پتو رو بالا زد ببینه کجای پتو کز کرد م تا بزنه زیر خنده و بگه :

-اگه گوسفند شی میبرم پشماتو میچینم ها!

قیچی رو میگرفت توی صورتم و میزدش به هم بعدم لباشو بالا پایین میکرد و راشو میگرفت میرفت .

ننه رضا همیشه توی پنجره آبیه مینشست از اون بالا برای رضا دست تکون میداد یعنی من دست تکون میدادم وقتی ننش میشدم اونم بع بع میکرد و میچرخید و بعد خودش رو پرت میکرد روی زمین که یعنی احمد آقا اومده بعد یه وری میشد و از پله ها میومد بالا و خودش رو رو پله ها میکشید و بع بع میکرد. منم میگفتم :نکن کندی گوش بچمو نا مسلمون. بعد پقی میزد زیر خنده و میگفت: نه دیوونه این که رضا نیست! این بزغالست نگاش کن. بعد کلشو این ور اونور میکرد و میخندید . بعد ننش کز میکرد گوشه اتاق یعنی من کز میکردم .

میگفت : شکم احمد آقا باز شده بود مثل شکم بزغاله . ننم دکمشو در آورده بود . بهش گفتم ننه برام آستین درست میکنی . هیچی نمیگفت .دوباره گفتم ننه برام آستین درست میکنی؟؟

ننه خوب بود ننه بزغاله رو دوست داشت نگاه کن ننه دکمه احمد آقا رو داد براش نگه دارم. بعد دکمه رومیگرفت کف دستش و میگفت: گفته برام آستین درست میکنه.

ننم گفت: هر روز برات آستین درست میکنم .

بعد رضا آستین گلدارشو میچپوند تو دهنش و با فشار میداد بیرون میگفتم هر وقت این کارو میکنی شبیه بزغالمون میشی و بعد میشستم و میشدم بزغاله و کلمو اینور اونر میکردم .

رضا هم میشد ننم و میشست تو پنجره آبیه. اینطوری خوب بود اینطوری عالی بود . فقط اون بود که میومد پتو رو میداد بالا .صورتشو میچسبوند به صورتم و لبهاشو بالا و پایین میرد و میگفت:

دوباره بزغاله شدی رضا؟

 

 

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

سلام دوست عزیز . . . زیبا می نویسید و دلنشین . . . منتظرم

مرزایی

سلام دوست داشتنی عزیز مه خداکند که دارای صحت کامل باشید، عزیزم میدونی تو محشر کردی با این سلیقه جزاب و زیبای خود من ازش خیـــــلی خیــــــــــــــــلی خیـــــــــــــــــــــــــلی .... خوشم اومد و همچنان قابل ذکر میدونم که اسم وبلاگ شما بجوری دلرباست راسش زیبا ترین هستید همه مطالبت رو خوندم واقعا لذت بردم شما چه میشه من رو توی این وب خود لینک کنید به این نام (عاشقانه ها -::- موج خروشان عشق) و به من هم خبر بده که من وب شمارو به کدام اسم قشنگ لینک کنم واز زیبای عطر و طراوت شما وب خودرا زیبا تر کنم وب من : http://www.ashiqanaha.tk وب شخصی من: http://www.abosufiun.tk موفق تر بشه توی همه زندگی من منتظرم بدو بیا دیگه 1 2 3 ....... ... Email: abosufiun9@yahoo :----: abosufiun9@gmail.com

سعید ربیعی

سلام میلاد جان ... چنانکه مستحضری الان ساعت 49 : 4 بامداد می باشد و بنده تازه از آپدیت کردن وبلاگم فارغ شدم داستانت رو گرفتم سر فرصت میخونم و عرض نظر می کنم. شاد باشی و پیروز ... [گل]

محسن

سلام میلاد جووووووووووووون. جون. ممنون که سر زدی.فعلا داستانتو نخوندم تا سر فرصت.فقط اومدم سر زدنتو پس بدم. جووووووووووووووون.میام اراک.به زودی.

shima

salam,dastaneto khundam.kheili behtar az uni bud ke entezar dashtam.fazahaye injurio tu dastan dust daram(harchand kami mod shode)vali hanuz mishe azin fazaha lezat bord .age dust dashte bashi nazarate jozeetaro badan bat darmiun mizaram.movafagh bashi!

سعید ربیعی

سلام میلاد جون ... همون طور که خدمتت عرض کردم این کار می تونه برا تو یه دریچه جدید باشه ... انسجام توام با پریشانی کارت دلچسب بود ... نقد جزیی تر و فنی تر رو در حوزه ی دانش خودم نمی بینم. یه رباعی (با سانسور) هم تقدیم حضورت می کنم : هرچند بگویی که خلی می رقصم ! با کِل کِل و سوت بلبلی می رقصم! میلاد ! اگر دوباره سازی بزنی : .......................... می رقصم! اینو گفتم که حواست باشه برای رعایت حدود شرعی هم که شده هر سازی تنو وباگت کوک نکنی ...!!! [نیشخند] . . . دیر نظر گذاشتم اما مثل همیشه پر و پیمون !... نه!...آآآره !...نـــــه!... آآآره ...!!! [چشمک][نیشخند][خنده] شاد باشی عمو میلاد ...[گل]

سوسن

قشنگ بود

محسن

سلام میلاد جون. خوبی؟ دلم ازین روزا گرفته.نمیدونم چرا؟ از همه.از نامردی ها. فقط رفاقت هاست که واسه آدم می مونه. میخوامت رفیق[گل]

lovlyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy

خوشمان آمد[دست][دست]بازم بهت سر میزنم[ماچ][ماچ]