با سلام

با یه کار جدید در خدمتتونم  و منتظر نظر های سازنده

 

 

شبیه همه ی پسر ها وقتی از تاب می افتند

مثل پدر بزرگ وقتی کلاهش را گم می کند

بلند بلند میزنم زیر بچگی

و تو همیشه

از خنده های خودت سرخ می شوی

حالا می روی

آنقدر از من می روی

تا به کوچکی چاه چشمانم برسی

و نمی دانی،من در خودم

از خودم هم نانشناس تر می شوم

 

با تشکر:میلاد

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

سلام میلاد جووووون. ایام به کام نیست. شعرت قشنگ بود. خوشم اومد.زیاد تو فضای اینطور کارا وارد نشو.همش خوب از آب در نمیاد. یا حق.

فاطمه

سلام گرامی . . . همیشه منتظرم

درود عمو جون ... همونطور که قبلا گفتم این کار به نسبت کارای دیگه ات یه کار ضعیف محسوب میشه ؛ خیلی خودت رو درگیر زبان می کنی. کار ادبیات پیچیده کردن چیزای ساده نیس؛ ساده کردن چیزای دشواره! [این هم یه جمله قصار از خودمان] [نیشخند] بهم سر بزن ... به روزم با : اندر احوالات مینودر و ... [گل]

سعید ربیعی

درود عمو جون ... همونطور که قبلا گفتم این کار به نسبت کارای دیگه ات یه کار ضعیف محسوب میشه ؛ خیلی خودت رو درگیر زبان می کنی. کار ادبیات پیچیده کردن چیزای ساده نیس؛ ساده کردن چیزای دشواره! [این هم یه جمله قصار از خودمان] [نیشخند] بهم سر بزن ... به روزم با : اندر احوالات مینودر و ... [گل]

م.نوید

کاش میشد شعرای من رو عزیزم بشه بخونه شاید که دوسَم بداره وقتی دردم بدونه

مریم طالبی

درود داستانت را نیاوردی ؟منتظرم شعرت دلنشین بود

م.نوید

تو قلبم را دوباره شاد کردی دل ویرانه را آباد کردی شدم مست از حضورت در کنارم من درمانده را تو یاد کردی

م.نوید

بر هر که دست می زنم از دست رفته است در حیرتم که از که بپرسم نشان دوست![لبخند]

م.نوید

سلام. من به روزم. خوشحال میشم بیای[گل][چشمک]

سلام.داستانات خیلی قشنگه.یه روز یه نویسنده بزرگ میشی.مطمین ام اگر ادامه بدی.برات آرزوی موفقیت می کنم.