شغال ها در نور چراغ ترسو میشوند

 

قرار شد بالای کوه رو خوب بگردیم تا اگه اثری ازش پیدا بود بگیم  و بقیه خودشونو برسونن و از اونجا شروع کنیم یه خط رو بگیریم و کل منطقه رو بگردیم . سینه کش کوه رو گرفتیم و بالا رفتیم. اولاش رو تند  رفتیم. تا این که احمد افتاد روی سنگ و کفشاش رو کند و گفت سنگ ریزشه توشه ما هم نشستیم تا سنگا رو از تو کفشاش در بیاره . ابوالفضل از پایین کوه شروع کرده بود دست تکون دادن . احمد داد زد سنگ تو کفشم رفته مرتیکه! منو داریوش بلند شدیم و راه افتادیم چیزی تا قله نمونده بود . باد میکشید به کوه و هلمون میداد عقب . دستامو گرفتم به زمین و خودمو نگه داشتم تا باد بخوابه  داریوش همین طور بالا میرفت سرش رو که برگردوند گفت بدو دیگه! گفتم باد میاد صبر کن ! گفت بدو دیگه تا شب نشده ! خودمو کشوندم بالا و رفتم سمتش اونم راه افتاد گفتم صبر کن با هم بریم حداقل !

زن موهایش را شانه میزند و برای چندمین بار خودش را در آیینه برانداز میکند چند تار مویش را از شانه بر میدارد و گره میزند. پاکت سفیدی بر میدارد و موها را درونش میگذارد پاکت را با زبانش خیس میکند و میچسباند و در حالی که روسریش را روی موهای طلاییش مرتب میکند به سمت در میرود کاغذ را جایی بین لوازم کیفش میاندازد و از خانه بیرون میزند و در بین راه تلو تلویی میخورد و میداند که سرش گیج خواهد رفت و زمین خواهد خورد اما همچنان انگشتان پاییش را درون کفش ها فشار میدهد و قدم میزند.

چیزی میبینی؟ احمد از پایین دستاشو به بالا تکون میداد. داریوش سنگی برداشت و به سمتی پرتاب کرد. کدوم گوری رفته این؟ 

سیگارمو از تو جیبم در میارمو وای میسم تا باد نیاد و اونوقت کبریت میکشم . حالا مطمئنی صدای محمد بود که شنیدی؟

داریوش سنگ دیگه ای رو از روی زمین برداشت و به سمتی پرتاب کرد. آره صدای دادشو از همین طرفا شنیدم . احمد خودشو کشید بالا و روی سنگی ولو شد و گفت چه خبر؟

گفتم هیچی . دستامو گذاشتم دو طرف دهنم و اسمش رو فریاد زدم. صدام توی کوه پیچید .

 

زن پاکت را ازکیفش در میاورد و روی زمین میگذارد و در حالی که آب را با دستش روی سنگ پخش میکند میگوید :

امروزم یکی از اون روزاست ! همیشه به این فکر کردم که اگه بیرون بودی میشد بهت اینو بگم یا نه؟ ولی حالا که نیستی انگار اعترافم شده یه عادت برام . امروزم اومد بهت بگم که بهت خیانت میکردم . اینم یه تیکه از موهامه میدونم که چقدر دوست داری بگیری تو دستتو اونقدر بکشیش تا یه مشتش بیاد تو دستت مگه نه؟ یعنی این کاریه که باید میکردی وقتی بهت میگتم بهت خیانت کردم مگه نه؟ ظرف خالی آب را کنار میگذارد و ظرف دیگری برمیدارد آب را روی دستانش میریزد و دستها را روی حروف اسمی که بر سنگ نوشته شده میچرخاند.

نزدیکای غروب شده بود که دیگه همگی خسته ولو شده بودیم روی سنگ بزرگ مشکی رنگی که کسی روش با گچ نوشته بود کوه نوردیو خستگیاش. احمد همین طور زل زده بود به کوهستان انگار منتظر اتفاقی بود . ابوالفضل یدفعه بلند شد و داد زد محمد . منم زدم زیر گریه انگار همه تکاپو و نگرانیه صبح تا حالامون جمع شده بود توی گلوم. داریوش گفت : یه بار دیگه زنگ بزنین گوشیش. احمد شماره گرفت . گفتم فایده نداره گوشیش خاموشه. احمد داد زد گوشیش خاموشه. شماره خونشونو گرفتم مهرنوش گوشی رو برداشت گفتم نیومده هنوز ؟ از پشت خط صداش میلرزید .

زن از جایش بلند شد اشکهایش را پاک کرد مانتویش را تکاند و ته مانده ظرف را هم بر سنگ خالی کرد . از راهی که آمده بود برگشت . در حال رفتن دستهایش را به درختها میگرفت.

شب که به با مامورا و دهاتیا  با چراغ برگشتیم هوا حسابی سرد شده بود . چراغ قوه مامورا تا ته کوه رو روشن میکرد توی نورش بعضی وقتا دو تا چشم روشن میشد که دهاتیا میگفتن چشم شغاله . مامورا با بلند گو اسمشو صدا میزدن و اسم محمد و صدای باد از طرف جایی که چشم شغال بود برمیگشت . صدای احمد گرفته بود و ناله میکرد مرتیکه عوضیه آشغال کدوم گوری موندی؟ بعد دوباره داد زد محمد جان جون مادرت! ابولفضل همراه مامورا داشت جای قبلی که رفته بودن رو نشون میداد . یه دفعه صدای داریوش بلند شد . دیدمش دیدمش محمده و شروع کرد دویدن ما هم دنبالش دویدیم نور آببی چراغ قوه افتاده بود جایی و داریوش جلوتر از هممون میدوید و اسم محمد رو صدا میزد که یکدفعه وایساد وقتی بهش رسیدیم گفت همین جا بود منو که دید فرار کرد. یکی از دهاتی ها  که باهام دویده بود گفت شغال بوده یقین . اینا چشتاشون توی نور برق میزنه داد و هوارتونو شنیده فرار کرده ! ولی من هم دیده بودمش محمد بود چشماش برق چشای محمد رو داشت اینو اون موقع نگفتم چون منم فکر میکردم شغاله ولی حالا که خوب فکر میکنم میدونم محمد بوده تو چشماش غمی بود مثل آدمی که خبر بدی بهش داده باشن و بغض کرده باشه . یا کسی که ساعت ها گریه کرده باشه و حالا چشاش توی نور چراغ بدرخشه و شبیه شغال به نظر برسه . برای همین بود که  جسد محمد رو پیدا نکردیم . من میدونم محمد هنوز جایی توی کوه میچرخه و شبها در حالی که چشماش توی نور برق میزنه میاد و پاکتای مهرنوشو بر میداره.

 

/ 21 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرضیه علوی نژاد

سلام اولین شاعر جهان باید بسیار رنج برده باشد ، آن گاه که تیر وکمانش را کنار گذاشت وکوشید برای یارانش آن چه را که به هنگام غروب خورشید احساس کرده ، توصیف کند. به روزم ... دعوتید ...[گل]

anahita

khodaii dastanet kheili ghashang bud man kheili dustesh dashtam, tasvir sazish alii bud, khanande vaghti mikhunash mitune kamelan un vaghayeii ke pish umade ro kamel ehsas kone va khodesho unja bebine. dar kol kheili ghashang bud mer30000000000

anahita

khodaii dastanet kheili ghashang bud man kheili dustesh dashtam, tasvir sazish alii bud, khanande vaghti mikhunash mitune kamelan un vaghayeii ke pish umade ro kamel ehsas kone va khodesho unja bebine.az hame ghashang tar un mogheii bud ke miri pesara ro tosif mikoni baad miri mehrnusho tosif mikoni va dobare miri az pesara migi. dar kol kheili ghashang bud mer30000000000

میثاق بوالحسنی

میلادچان سلام اومدم و خوندم مرسی عزیز

عسگری

سلام داستان خوبی بود ولی اخرشو میشید یه جورای حدس زد ........

سحر غفاری

داستانه خوبیه فضا سازیه خیلی خوبی داره تغیر زاویه دید هم کاملا تو کار نشسته به نظر من آخر داستان اصلا لو نمیره چون همه منتظرن محمد مرده باشه که این طوری نیست. اسم داستانت باتوجه به کدی که راجع به چشمای شغال تو تاریکی دادی خیلی خوبه کدی که موهای زنه تو پاکت میده خیلی جالبه اما چرا طلایی؟میخاستی رنگ شده بودنشو نشون بدی؟؟؟

حدیثه

سلام.جمله اضافه داره.موفق باشی.

بوسه های خشمگین

سلام میلاد جان خوبی؟ بوسه های خشمگین به روز شد خوشحال میشم از نظراتت استفاده کنم

ازاد

یوسف به این رها شدن از چاه دل نبند