سلام بعد مدتها با یه آپ جدید

قطره باران  که خودش را با سماجت به شیشه ماشین چسبانده بود با حرکت برف پاک کن به پایین غلتید و در میان خیل قطره ها به سمت گوشه شیشه حرکت کرد.

-پنجره رو بده بالا سرده.

-بارون که قطع شده ! میزنی کنار یکم راه بریم؟

ماشین در حاشیه جاده ایستاد و زنی از آن پیاده شد . خودش را کش و قوسی داد و سرش را از پنجره ماشین به داخل برد.

-ببینم میخوای همین طور بشینی؟

-حوصله ندارم . قدمتو بزم زودتر بیا راه بیافتیم.

زن آهی کشید و به ضبط ماشین خیره شد.

-چرا اینطوری میکنی؟

-چجوری میکنم؟

-خودت میدونی.

مرد سرانجام دست از ضبط کشید و به زن خیره شد.

-چجوری میکنم؟

-دیگه دوسم نداری؟؟

-برو قدمتو بزن تا دوباره بارون نگرفته.

-میخوام با تو راه برم.

مرد از ماشین پیاده شد و به سمت زن آمد و در حالی که که دست زن را میکشید گفت:

ببینم الان احساس عشق میکنی؟

-آره خیلی و چند ثانیه ساکت ماند تا نفسش بالا بیاید(تو احساس نمیکنی؟)

-با کی داری لج میکنی با من یا با خودت؟؟

زن به آسمان خیره شد و در حالی که دستش را از دست مرد رها میکرد گفت:

-نگاه کن الانه که بارون بگیره . میای زیر بارون خیس شیم؟؟

مرد سیگاری روشن کرد و روی صخره ای نشست و از میان دود  سیگار و بخار دهانش به زن خیره شد که دستانش را گشوده بود و به آسمان نگاه میکرد.

-این دیوونه بازی قراره تا کی ادامه پیدا کنه؟

- تا وقتی که بارون بگیره. نمیای کنارم وایسی؟

-حداقل پالتوتو بپوش سرده!

-لطفش به همینه . اصلا ببین این طوری .

زن در حالی که چشمانش را بسته بود چرخی به دور خودش زد . مرد از جایش بلند شد سیگار را از بین انگشتانش جایی نزدیکی های پای زن پرتاب کرد و به سمت ماشین حرکت کرد. و در حای که پالتوی زن را بر روی شانه اش میانداخت گفت:

-من میرم توی ماشین ،تو هم زود تر بیا ، اون چشماتم وا کن لازم نیست همه بفهمن که زده به سرت.

-هیس خرابش نکن ، دلت میاد سکوت به این قشنگی رو خراب کنی؟؟

صدای بوق کامیون که باسرعت از کنارشان میگذشت مرد را از جا پراند .

-بیا اینطرف وایسا !! اصلا حواست هست رفتی وسط جاده؟

-گفتم هیس .

مرد به زن خیره شد سنگی برداشت و به حاشیه جاده به سمت مسیر پر پیچ و خمی که از دامنه کوه بالاآمده بودانداخت احساس کرد مثانه اش پر شده کنار ماشین ایستاد و وبر درختهایی که تا لبه ی آسفالت بالا آمده بودند ادرار کرد . وبه قطره های زرد رنگی که از نوک برگ ها به پایین میریخت خیره شد. ماشین ها به سرعت از کنار زن که حالا بر روی زمین نشسته بود و صورتش را به سمت آسمان گرفته بود میگذشتند و چراغ میزدند.

-چی شد دلت نیومد تنهام بزاری؟؟

مرد در حالی که سنگی را از زیر رانش بیرون میکشید گفت:فقط امیدوارم زودتر بارون بگیره وبه آسمانی نگاه کرد که کم کم باز میشد.

/ 19 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایدا

سلام آقای کیا داستانتون مثل بقیه داستاناتون خیلی زیبا بود موفق باشید منتظر داستانهای دیگه ازتون هستم

ایدا

ولی من داستان های قبلیتونو بیشتر دوست داشتم فکر کنم روی اونا بیشتر کار کردید ولی در کل خوب بود

پتک

سلام حالا که بعدازمدتهامشرف شدی بدنیست یه سرم به مابزنیا!نترس کاریت نداریم!داستانتم حتما میخونم نظرم میدم!فعلا

محدثه

سلام. داداش هم داداش های قدیم!تو وب خواهرشون میرفتن اما تو...[نگران][گریه]

ایدا

سلام آقای کیا دوباره خوندمش ولی بازم نظرم همونه شخصیت پردازی و تشبیه های که استفاده کردی رو دوست دارم به نظرم خوبه ولی با داستان های دیگتون بیشتر ارتباط برقرار کردم کشش بیشتری هم نسبت به این داستانتون دارند ولی در کل خوب بود و یه چیزه دیگه راستی داستانتون اسم نداشت؟[متفکر]

ایدا

سلام راستی نظرتو خوندم ولی چرا توضیح ندادای راجع به شون اونم دوستم تایپ کرده بود دقت نکرده بودم مرسی که گفتین [عینک]

ایدا

سلام مرسی که سر زدین نظرتونم قبول دارم ولی اینا شعر نیستن شعرامو بهتون نشون میدم اینا رو واسه ی خودم می نویسم جایی هم نخوندمشون بعد اون لیلی و مجنون من به زبان دیگه ترجمه کردم که اونا شعراشون همین طوریه فقط همون شعره هندیا این طوری شعراشون با ما فرق داره به خاطر همینه می گم به زبان خودشون این شکلیه خوب از این به بعد به زبان هندی مینویسم و انگلیسی ترجمم ضعیفه پس فکر کنم ولی بازم مرسی که نظر دادین

سحر

سلام داستانتو خوندم. به نظرم پایان خوبی داشت.تمام داستان نقطه اوج بود به خاطر این نقطه اوج اصلی زیاد مشخص نمی کنه.و اینکه کشش خوبی داشت

ایدا

سلام کتاب یادت نره بدید به بهنام گواری مرسی بای[متفکر]

parvin

khob bod yani darhaghighat jaleb bod vali malom nashod marde hanoz zanesho dos dareee ya naa?