دکمه های بزغاله

 

 سلام به همه

داستانی رو که امروز گذاشتم بازنویسی یکی از کارهای قدیمیمه و از اونجاییکه چند وقتی هست افتادم روی دور بازنویسی ها ممکنه در آینده بقیه داستانهای بازنویسی شدم رو هم ...

منتظر نظرات هستم.

((دکمه های بزغاله))

 

دیدی بعضی آدم ها کج میخندن درست زل میزنن تو چشماتو یه گوشه لبشونو میدن بالا! آدم بعضی وقتی شک میکنه که واقعا داره میخنده یا نه! مثل تو گرگ بازی که میدویی دنبال طرفت، کلی هم دوییدی ها بعد که میگیریش بخنده و بگه دیدی گرفتمت!! دیدی چطوری میشی سیخ سیخ مثل وقتایی که ننت بهت بگه بتمرگ و اونوقت یه حسی تو نافت میچرخه و کونت رو میچسبونه به زمین و اونوقت زور میزنی تا بکنیش میبینی نمیشه وبعد سرت رومیچرخونی این طرف اون طرف و بع بع میکنی ، مثل رضا. هر وقت بزغاله میشه گوشه آستین همرو میکنه تو دهنش و شروع میکنه به جویدن دکمه میکنه زبون بسته. میگه بهش گفتن دکمه ها رو میدن ننش براش آستین درست کنه میگه عباس آقا گفته . گفته اگه یه بار دیگه بزغاله بشه شکمشو باز میکنه دکمشو در میاره میده ننش براش آستین درست کنه. آخه عباس اقا خوشش نمیاد بزغاله رو تو خونه نگه دارن . میگه باید بزغاله رو بست جلو در. وقتایی که میخواسته بره پیش ننه میگفته. رضا میگه جدی جدی میبسته زبون بسته رو بعد بزغاله میافتاده به بع بع و خودش رو میکوبونده به در ودیوار . دیدی یکی که میبندتت چطوری میشی اصلا ببینم تا حالا کسی شما رو بسته؟ مثلا به گاری و بگه هی هی تند تر تند تر؟ میگه ننش به بزغاله گفته تو نمیزاری سرو سامون بگیریم. شنیدی میگن گوسفندا بوی قصاب رو حس میکنن، یه سریشون شروع میکنن به جفتک انداختن و فرار یه سریشونم سرشونو میندازن پایین و آب میخورن.رضا بم گفته میگه به جون ننم راست میگم .حتمی راست میگه خب!

حالا دیدی یکی میخنده اما نمیدونی میخنده یا نه برای همین سرت رو میکنی زیر پتو و اونقدر میمونی تا راهش رو بگیره و بره اما نمیره همون طور وای میسه بالا سرت و میگه:

-دوباره قاطی کردی؟ ببرمت انباری؟

اینو که میگه رضا شروع میکنه آستیناشو جوییدن، بزغاله میشه میوفته زیر پتو و بع بع میکنه. آخه چند روز پیش برده بودنش انباری. شده بود صابون، هی از دست همه لیز میخورد و میافتاد کف زمین. دیدی چقدر باید زور بزنی صابونو از رو زمین بر داری و بعد دهنش کف میکنه و گند میشه هر وقت دهنش کف میکنه بهش میگن . میگن گند میشی . ننه بزغاله رو دوست داشته رضا میگه! میگه همیشه نازش میکرده و سرش رو میزاشته رو پاهاش. میگه ننش بهش گفته این رو خرابش نکن . حالا دوباره که افتاده به بع بع همه میدونن یاد ننش رو کرده . تازه وقتی میخوان ببرنش انباری جفتک هم میندازه . عباس آقا بد عادتش کرد میگفت عباس آقا بو میده.مگرنه بزغاله رو چه به شکم عباس آقا. تازه میگفت هرچی گشته دکمشم پیدا نکرده. میگفت هی به ننش میگفته :ننه پس دکمم کو؟ پیداش کنم برام آستین درست میکنی ! ننش هم همین طور بی حال نشسته بوده و زل زده بود به چشمای براق عباس آقا . خود رضا میگه به خدا . میگفت به بزغاله ربطی نداشته که ننش سرو سامون نگرفت . میگفت مگه خود عباس آقا بهش نگفته بود ننش براش آستین درست کنه و بعد شروع میکنه به بع بع اونقدر بع بع میکنه که آدم حوصلش سر میره. دیدی چجوری یکی حوصلتو سر میبره ! همینطوری بپره رو کلتو بگه کولی بده کولی بده هی هی تند تر تند تر. اونوقت هوس کنی بپری و بچسبی به آستینش و شروع کنی به جویدن . هیس ، صبر کن! انگاری یکی داره میاد . پتو روکه میده بالا نمیهمی میخنده یا نه ها ! فقط دهنشو میاره زیر پتو و میگه

: دوباره بزغاله شدی رضا؟

با تشکر :میلاد

/ 8 نظر / 10 بازدید
علی باقری

سلام کلا با بازنویسی اثار موافقم ولی وقتی را که برای بازنویسی میذاری بهتر نیست برای نوشتن یه داستان جدید بذاری؟ در ضمن افتخار بده به وبلاگ ما هم بیا

نرگس

سلام آقاي كيا.راستش در مورد محدود بودن گفتين و من هم لابد بايد جواب بدم كه نه و هزار تا دليل كه نه اينجوري نيست اما....... دقيقا همين جوريه من از آدم هاي كه باهام تو نظراتشون اختلافي هست كاري ندارم يعني نه جنگ دارم نه از در صلح ميام بيرون كه چي... توي اين فضاي بزرگ پيدا كردن كسايي كه مثل خودتن خيلي لذت بخشه ...من كمي لذت مي خوام همين

نرگس

در باره داستانتون هم انگار آدم نوستالژي بازي هستين اما فونت كار طوري بود كه واقعا به سختي خونده ميشد

نرگس

سلام چند بار و چند باره نظرتون را خوندم اما دليل اين همه عصبانيت يا خشم يا ناراحتي يا هرچي شما به دل گرفتين را دروغ چرا نفهميدم!!! يعني آدم اگه از خودش دفاع كنه ژستيكه؟؟ اصلا شما خودت براي چي مينويسي ؟؟يعني دنبال هم فكر نيستين؟؟ عجبا!! ميشه واضح تر بگيد كجاي حرفهاي من اينقدر بد بود ؟؟ به علاوه اكثر ما(يا بگم من ؟؟؟)نوستالژي بازم و فضاي تيره نديدم اون يه مورد تعريف بود و شما ..... و برعكس شما اصلا احساس تاسف ندارم و بسي خوشحالم(اگه شعار زده بود بازم ميتونيد بياييد و بارم كنيد)

با طعم لیمو

از اینکه همیشه میای و نظر میذاری ممنون. منم اون روز اومدم اما ثبت نشد. اول تینکه متنت رو یکم با فونت قشنگتر و یا به عبارتی واضح تر بنویس. خیلی تو هم رفتس. نظرم در مورد این داستان هم مثل داستان قبلیته.. جالبه اما انگار اول باد مخاطبت یه چیزایی از قبل بدونه والا گیج میشه. اگه داستان ها رو خودت می نویسی فکر کنم خیلی فکر جستجوگری داری.. به هر حال موفق باشی. بیشتر بهت سر می زنم چون باعث افتخار خودمه[چشمک]

با طعم لیمو

خوب معلومه که کاری از دستم ساخته نیست. معلومه که مچاله شدم و مجبور به ساختنم. اما سعی می کنم ننالم و پیش برم..